مؤلف مجهول
150
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
دارند . امير المؤمنين از مهاجرين جمعى ترتيب داده به بصره رفت [ 103 ر ] . گويند عايشه در وقت توجّه بصره بآبى رسيد ، گفت اين را چه خوانند ؟ شتربان گفت حواب « 1 » . بگريست و گفت : از پيغمبر عليه السلام شنيدم كه با ياران خود ميگفت كدامست از شما [ كه ] سگان حواب « 1 » در روى او بانگ كنند . و عزم رجوع كرد ، طلحه و زبير گفتند اگر ازين باب بگذرى ، لشكر برسد و ما را بيم هلاك باشد . ناچار به بصره رفتند ، و على نيز برسيد ، و جنگها كردند ، و در آن جنگ شمشير بر پاى شتر عايشه آمد و شتر بيفتاد . عايشه گفت : « يا ابا الحسن ملكت فاسجح » چون دست يافتى عفو كن ! امير المؤمنين بفرمود تا هودج را دور بنهادند و برادرش را بفرستاد تا ببيند كه مبادا زحمتى رسيده باشد . آنگاه عايشه را شب در بصره بردند و بسيار الطاف در حقّ عايشه فرمود ، و تجهيز سفر بساخت ، و چهل زن از زنان بصره با عايشه فرستاد ، تا خدمت كنند ، و او را با برادرش محمد بن ابو بكر سوى مكّه « 2 » روان كرد و يك منزل خود بوداع رفت ، و حسن را فرمود تا يك منزل دگر برفت ، يكديگر [ را ] ثنا گفتند و عذرها خواستند . بعد از آن امير المؤمنين على كس به معاويه فرستاد تا بيعت طلبد ، معاويه قبول نكرد و پيراهن خونآلود عثمان [ 103 پ ] بر سر نيزه كرد ، گفت روا باشد كه خون عثمان بظلم بريزند ؟ ! امير المؤمنين چون بشنيد گفت لعنت بر كشندگان عثمان باد ! لشكر بكشيد و بر سر معاويه رفت ، و جنگ عظيم بكردند ، امير المؤمنين غالب آمد . و جمعى از صحابه بيامدند « 3 » ، و امير المؤمنين عبد اللّه عباس را با ياران بفرستاد .
--> ( 1 ) - ص : جواب . ( 2 ) - ص : كله ( تج 45 ) . ( 3 ) - تج : 48