مؤلف مجهول

143

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

رفتند و هرچه گاو و گوسفند آنجا بود به خدمت سعد آوردند و حكايت باز گفتند ، تمامت شاد شدند . و چون فرس را از آمدن لشكر اسلام خبر شد ؛ يزدجرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود ، رستم فيروزان را با سى هزار سوار بحرب ايشان فرستاد . چون بهم رسيدند و ترتيب سلاح و آلات ايشان را ديدند ، مىخنديدند و تيرهاى ايشان را به دو كهاى زنان تشبيه ميكردند . و رسولان سعد پيش رستم تردّد آغاز كردند . رستم بر تخت زرّين نشستى و تاج بر سر نهادى و بساطهاى مذّهب انداختى و پيلان بر درگاه داشتى . رسول سعد شمشير حمايل كرده و نيزه در دست گرفته ، بيامدى و شتر را نزديك تخت رستم [ 98 پ ] ببستى . عجم بانگ برآوردند . رستم منع كردى و در سخنان رسول تأمل نمودى ، همه بر قانون حكمت يافتى ، هراسى بر دل او مستولى شدى . روزى با ياران خود گفت آنچه اعراب ميگويند و مردم را در آن دعوت ميكنند از دو بيرون نيست : يا صادق‌اند يا كاذب . [ اگر كاذب‌اند ؛ ] قومى كه بر محافظت عهد و كتمان سرّ تا اين غايت مجدّ باشند و حرفى مخالف يكديگر نگويند ، در غايت حزم و شهامت باشند . و اگر صادق‌اند ؛ هركه با ايشان متمايل شود و مقابلت كند ، مغلوب گردد . و مردم چون اين سخن از او بشنيدند ؛ كوفته شدند و او را ملامت كردند ، كه به حركت و سخنى چند از جمعى جهّال [ كه ] بر طريق اتّفاق موافق صواب افتد ، بنياد نتوان نهاد و از آن چندين حساب نشايد كرد .

--> ابن طقطقى ص 76 دريافت كه داستان سخن گفتن گاو افسانه‌اى بيش نيست و آنها از آواز گاو بسوى بيشه رفتند نه اينكه گاو سخنى گفته باشد .