مؤلف مجهول

113

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

عظيم اندوهناك و متالّم كشت . يكى از براهمه از براى همه او را تسليت ميكرد ، كه اركان و اجزاى تنت را تلاشى و انحلال ضروريست و قوى و اعضا را وهن و ضعف از لوازم . [ بر ] تفقّد حسّ سمع چندين اسف كه موجب تلف است به خود نشايد كشيد ! گفت : من از بهر بطلان قوّت سمع حزين نيستم ، بلكه موجب تاسّف و سبب تحيّر آنست كه اگر مظلومى داد خواهد سخن او نشنوم و داد او نتوانم داد . پس بفرمود تا ارباب حاجات جامهء سرخ بپوشند ، تا چون او را ببيند داند كه او [ 78 پ ] دادخواهست . و تا او در قيد حيات بود ، جز ارباب حوائج و ظلامات كس جامهء سرخ نمىپوشيد . و صدر اسلام از همهء ملوك و حكّام بدين معدلت و شفقت سزاوارترست ، تا چون در موقف با هيبت عرصات بايستد « يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ » « 1 » ، موقف ما فيه الّا خاشع * او خاضع او مقنع للرّاس اعضاؤهم فيه السّهود و سجنهم * نار و حاكمهم شديد الباس فضل و عدل دستگير او شود . و اين معنى خود در اوهام چگونه صورت بندد كه حقّ عزّ و علا صدر اسلام را بر روى زمين حاكم گرداند ، و خلعت بقاى او را بطراز طول مدّت و بلوغ امنيّت مطرّز كند و در مدينة السلام و حضرت امام اسلام باشد و مشارب عذب خويشتن را بىريب ازدحام گذارد ! و هيچ شكّ نيست كه اشخاص انسانى را خلود و دوام محال است ، پس همان بهتر كه بقليل فانى كثير باقى را احراز كند و فرصت كه « تمرّ مرّ السحاب » از صفات ذاتى اوست ، غنيمت دارد . و من امانت گذاردم و نصيحت بجاى آوردم . و بخداى كه مرا در تقرير اين كلمات هيچ غرضى دنياوى نيست ، بل كه مطرح نظر و مسرح همّت نيكنامى « 2 »

--> ( 1 ) - قرآن 25 : 27 . ( 2 ) - ص گويا : « بنامى » يا « سامى » ( بىنقطه است ) .