تاج الدين احمد وزير

191

بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )

و له أصلح اللّه أحواله طبع دريا مثال من چو به شعر * دامن روزگار پر درّ كرد در عوض روزگار نيز مرا * دامن از درّ ديدگان پر كرد و له فى الغزل تا برافتاد ز خورشيد جمال تو نقاب * خانه عقل شد از مستى چشم تو خراب تا بديدم گهر افشانى ياقوت لبت * دم بدم مىرود از ديدهء من لعل مذاب رستهء لؤلؤ دندان تو تا در نظرست * همچو أشك از نظر افتاد مرا درّ خوشاب عارض و زلف تو چون در شب تارست قمر * خوى بر اندام تو چون بر گل سوريست گلاب 680 هست در دوزخ خوب تو دلها مجموع * چون سر زلف تو در عين پريشانى و تاب در غمت كار دلم با نفسى افتادست * آخر اى جان ، نفسى كار دل ما درياب رحم بر حال مطهّر كن از آن روى كه هست * بندهء خاك در خسرو جمشيد جناب لى جمع اللّه شملى گفتم مگر خيال تو از دل برون شود * جان عزيز من چه خيالست ، چون شود بيرون شد از دلم غم جان و جهان و نيست * إمكان آنكه مهر تو از دل برون شود از ماجراى ديده و دل دم بدم مرا * تن در ميانه غرقهء درياى خون شود اى جان صبور باش كه از سرو قامتش * كار دل تو ، راست به صبر و سكون شود چون شمع سرفراز شو از سوختن كه او * روشندل از مشقّت سوز درون شود