تاج الدين احمد وزير
425
بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )
وز نعل مركب تو كه خلخال نصرتست * در گوش آسمان به شرف گوشوار باد « 1 » مرتضى ممالك اسلام أمير عضد مطهّر راست راى و روى أر چو عقل و جان باشد * راى و روى خدايگان باشد سايه حق بود اينكه به حق * عدل او داور زمان باشد شيخ أويس آنكه ملك و ملت را * نام او نامه [ ى ] أمان باشد آنكه ذات مطهّرش ز شرف * جوهر كان كن فكان باشد و آنكه راى منوّرش ز خرد * ياور جان انس و جان باشد دانم از زوردست معدلتش * بازوى ظلم ناتوان باشد چتر او آن سپر گشت كه مهر * زير ظلّ ظليل آن باشد رايش آن مهر شد كه شمع سپهر * بر سر شعلهاش دخان باشد گردن سركشان دهر او را * بستهء طوق إمتنان باشد سر گردنكشان عصر او را * خستهء تيغ امتحان باشد اى كه در ملك جاهت از حشمت * شير گردون سگ شبان باشد * 375 * و [ ا ] ى كه بر قصر قدرت از رفعت * آسمان خاك آستان باشد تويى « 2 » آن كس كه عدل شامل تو * در تن مملكت روان باشد تويى آن كس كه خاك درگه تو * بر رخ مملكت نشان باشد گرچه حكم قضا بود قاطع * هرچه راى تو خواهد آن باشد ورچه دفع قدر بود مشكل * گر تو خواهى به يك زمان باشد ابر دست تو چون گهر بارد * قطره ، درياى بيكران « 3 » باشد باد خلق تو چون گل افشاند * خاك را بوى گلستان باشد
--> ( 1 ) ر . ك ديوان ظهير فاريابى به اهتمام حاج شيخ احمد شيرازى چاپ دوم ص 105 . ( 2 ) توئى . ( 3 ) پى .