شمس الدين محمد كوسج

مقدمه 64

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

نشانه ( نشانى ) فرستادن گاه پيش مىآمد كه عيار بايد كسى را كه در دژى يا زندانى اسير بود ، آزاد كند . در اين حال ، عيار در لباسى مبدل به جايگاه زندانى نزديك مىشد و به طريقى نشانه‌اى براى او مىفرستاد و به وى مىآگاهاند كه عيار در نزديكى اوست و بايد مترصد وقت باشد . واضح است كه اين نشانه - كه معمولا يك انگشترى است - براى شخص دربند شناخته شده بود و با ديدن آن در مىيافت كه چه كسى در كمين است تا او را آزاد سازد . در داستان بيژن و منيژه ، رستم در جامهء كاروان‌سالار خود را به چاه بيژن نزديك مىكند و پنهانى انگشترى خود را در شكم مرغى بريان نهان مىسازد و به منيژه مىدهد . رستم مىداند كه منيژه مرغ را به بيژن خواهد رساند . چون منيژه مرغ را در چاه بيژن مىافكند ، بيژن انگشترى را مىيابد و از آمدن رستم مطلع مىشود . در برزونامه نيز شهرو انگشترى خود را به خنياگرى مىبخشد كه براى برزوى دربند آواز مىخوانده است : برون كرد از انگشت انگشترى * نگينش فروزنده چون مشترى كه برزو مر او را بسى ديده بود * همان شاه تركانش بخشيده بود به دو گفت شهرو كه اى شهره‌زن * نديدم چو تو اندرين انجمن همى دار اين را ز من يادگار * بود روز كآيد مر اين را به كار رامشگر در همان شب به زندان برزو مىرود و به برزو مىگويد كه زنى اين انگشترى را به دو بخشيده است . برزو با ديدن انگشترى درمىيابد كه مادرش در نزديكى اوست : چو برزوى انگشترى را بديد * بخنديد و لب را به دندان گزيد بدانست برزوى كان مادرست * ز درد پسر جانش پرآذرست . . . همچنين در اين منظومه به آتش افروختن براى فرد زندانى كه قصد گريختن دارد براى آنكه راه را بشناسد و به ياران خويش پيوندد ( كه در بيژن و منيژه هم ملاحظه مىشود ) ، شادى خوردن ( كه رسمى عيارى بوده ) نيز به بعضى آلات عيارى چون سوهان ( براى بريدن زنجير زندانى ) و كمند ( براى رفتن از ديوار قلعه ) اشاره شده است .