شمس الدين محمد كوسج
253
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
ز خون سواران همه خاك و سنگ * برآورد گشته « 1 » چو پشت پلنگ به تركش درون هيچ « 2 » تيرى نماند * كه راز دل هردوان را نخواند چو تركش تهى شد كمان را ز كين * بينداختند « 3 » هردوان « 4 » بر زمين فروماند بازوى هردو ز كار * همان نوجوان و همان شهريار ز پيكان همان « 5 » جوشن و خود چاك * روان پر ز درد و دهان پر ز خاك جهاندار دستان و رستم به هم * چو ديدند پيكار شير دژم همى خواند هريك « 6 » بر او آفرين * كه آباد بادا به برزو زمين ! چو كيخسرو آن رزم ايشان بديد * ز « 7 » كينه خروشى ز دل بركشيد بناليد در پيش ديّان « 8 » پاك * از آن خيرهسر مرد بر روى خاك تو دانى كه آن « 9 » مرد بيدادگر * ز بهر فزونىست بسته كمر به داد جهاندار خرسند نيست * دلش را ز كين از در پند « 10 » نيست ز بهر فزونى و از رنج آز * هميشه گرفتار درد و نياز سياوخش از بهر بيشى بكشت * به يك بار شد با زمانه درشت ز كردار بد گر بپيچد رواست * كه از آز اندر دم اژدهاست وز آن پس چو برزوى و افراسياب * بديشان « 11 » نماند اندرون هيچ تاب ستادند از دور بر دشت جنگ * فروماند از كارشان هردو چنگ ز نيروى ايشان فروماند دست « 12 » * سر نامداران چو آشفته مست « 13 »
--> ( 1 ) . ن : گه شد . ( 2 ) . ن ، س : ايچ . ( 3 ) . ن ، س : بينداخته . ( 4 ) . ك : بينداخت آن هردو را ؛ پ : فكندند هردو به روى زمين ( متن اصلاح قياسى است ) . ( 5 ) . ن : شده . ( 6 ) . ك : دو . ( 7 ) . ن ، س : به . ( 8 ) . ن ، س : ايزدان . ( 9 ) . ن ، س : اين . ( 10 ) . ك : دادار دربند . ( 11 ) . ك : به دلشان . ( 12 ) . ن ، س : اسب . ( 13 ) . ن ، س : آذرگشسب .