شمس الدين محمد كوسج
233
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
كه شاه و سپهبد مرا ياد باد * دل دشمنانش پر از داد « 1 » باد به دل بر نبودش ز بدخواه باك * همى گشت زال اندر آن تيرهخاك جهانپهلوان رستم نرّهشير * كه هرگز نگشتى ز پيكار سير ميان كيانى به كينه ببست * بر آن خاك تيره بزد هردو دست به بند كمر برزده پالهنگ * به كشتى « 2 » گرفتن نهاده دو چنگ بپيچيده از كينه « 3 » هردو به هم * هم آن نامور مرد و هم « 4 » پيلسم دورويه نظاره بر آن هردو تن * بدان تا كه پوشد ز خفتان كفن سپهر از روش باز مانده ز بيم * دل پيلسم گشته از غم دو نيم جهانجوى افراسياب دلير * بيامد به آوردگه همچو شير درفش سياه « 5 » اژدها پيكرش * برافراخته « 6 » از فراز سرش بدان تا ببيند كز آن هردوان * زمانه كه را بر سر آرد زمان تبيره خروشان ز هردو گروه « 7 » * دل نامداران ز غم شد « 8 » ستوه « 9 » چو رستم جهان را بر آنگونه ديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد به دو گفت كاى ترك شوريدهبخت * كه بر تو بگريد همى تاجوتخت به دل در ندارى « 10 » همى تاب جنگ * چه يازى به چاره به هر سوى چنگ به ميدان به هر سوى تازى ز بيم * تو گويى دلت گشت از غم دو نيم به گرز گران و به تير و كمان * به زاولستانت كنم ميهمان نبينى دگر مرز سقلاب و روم * بزرگان و گردان آن مرزوبوم سپهدار تركان ز چنگال شير * همى جست از آواز « 11 » مرد دلير
--> ( 1 ) . ن ، س : دلش از غم و درد آزاد . ( 2 ) . س : كستى . ( 3 ) . ن ، س : ز كينه بپيچيده . ( 4 ) . ن ، س : رستم و . ( 5 ) . س : سيه . ( 6 ) . ن : برافراشته . ( 7 ) . س : سپاه . ( 8 ) . ن : ز كينه دل نامداران . ( 9 ) . س : ز كينه دل نامداران سياه . ( 10 ) . ك : ندارد ؛ ن ، س : ندارى به دلير . ( 11 ) . س : آزار .