شمس الدين محمد كوسج
230
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو بينى به ميدان تو كردار من * همى راست دانى تو گفتار من چو بشنيد ازو پيلسم اين سخن * به پاسخ نگر تا چه افكند بن به رستم چنين گفت كاى پهلوان * دل كارزار و خرد را روان بسايد سپهرت گر از « 1 » آهنى * ز گشت زمانه همى بشكنى بگفت اين و زان پس به كردار باد * دو زاغ كمان را به زه برنهاد به تندى بر او تير باران گرفت * تو گفتى جهان باد و باران گرفت چو رستم چنان ديد از پيلسم * كمان كيانى برآورد هم دو تركش ز پيكان بپرداختند * دل از كينه چون آب بگداختند « 2 » سپرها به دست اندرون بيشه شد * دل نامداران پرانديشه شد « 3 » دل پهلوانان شد از غم به درد * به مردى برآورد از مهر « 4 » گرد به رستم چنين گفت پس پيلسم * كه گردون ز تير تو بودى به خم تو گفتى كه پيكان « 5 » من روز جنگ * ز بيمش « 6 » بسوزد به دريا نهنگ همه خام بودهست گفتار تو * چو ديدم بر « 7 » آورد كردار تو چه يازى « 8 » به چاره به هر سوى جنگ * چه دارى به ياد از نبرد پلنگ بياور كه بينند تورانيان * همان « 9 » نامداران ايرانيان تو آنى كه گفتى چو من نيست كس * به مردى كنم باد را در قفس پسندهست گفتار و كردار « 10 » خود « 11 » * چه دارى ز نيرنگ و گفتار خود « 12 »
--> ( 1 ) . س : سپهر ار بود . ( 2 ) . س : بگذاشتند . ( 3 ) . ن ، س ، پ ، پس از اين بيت افزوده است : ز پيكان تن هردوان خسته شد * تو گفتى كه بند يلان بسته شد اين بيت در « م » نيز نيست . ( 4 ) . س : چرخ ؛ ن : برآورده از چرخ . ( 5 ) . ك ، ن : پيكار ؛ س : ز پيكان ؛ متن : پ ، م . ( 6 ) . ن : بيمم . ( 7 ) . ن ، س : در . ( 8 ) . ك : نازى ؛ ن ، م : تازى ؛ پ : بازى ؛ متن : س . ( 9 ) . ن : همه . ( 10 ) . ن ، س ، م : كردار و گفتار . ( 11 ) . پ : مرد . ( 12 ) . ن ، س : ندانى تو آيين مردان مرد ؛ پ : ز دارو ز نيرنگ گفتار كرد ؛ م : چه دانى ز گفتار كردار خود .