شمس الدين محمد كوسج
219
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
سپاهى از آنسان بيامد « 1 » به كين * سيه كرده از نعل اسبان زمين همى پيشرو بود بهرام « 2 » گرد * سوار سرافراز با دستبرد چو از دور رستم سپه را بديد * سوى پيلسم آنگهى بنگريد به دو گفت كاى گرد لشكرشكن * نخيزد چو تو گرد از آن انجمن فروماند اسب تكاور ز كار * ز نيروى « 3 » پرخاش جنگى سوار همان بازو و دست گندآوران * چو خم كمان گشته گرز گران زبانها شد از تشنگى چاكچاك * همه كامها « 4 » شد پر از گرد و خاك دگر آنكه شب نيز نزديك شد * همى « 5 » روز رخشنده تاريك شد سپهدار لشكر برين سو كشيد * چو درياى جوشان زمين « 6 » بردميد ندارد سپهبد همى راى و هوش * ز هر باد آيد چو دريا به جوش همان « 7 » نامداران ايرانيان * به نيرنگ بسته به بند گران ندانم كه فرجام اين چون بود * ز خون كه اين دشت گلگون بود چو بشنيد زو پيلسم اين سخن * بپيچيد از درد مرد كهن نه بر كام ما بود امروز كار * ندانم چه دارد به دل روزگار بگفت اين و برگاشت « 8 » از وى عنان * بيامد دمان نزد تورانيان چو آمد به نزديك افراسياب * ورا ديد از دور ديده پرآب چنين گفت كاى شاه سقلاب و چين * چرا « 9 » دارى از درد ابرو به چين من امروز « 10 » با رستم نامور * ز كينه به مردى ببستم كمر
--> ( 1 ) . ن ، س : بيامد ازين ( س : از آن ) سان . ( 2 ) . س : پيران ؛ متن : ك ، ن ، پ ، م . ( 3 ) . ك : برزوى . ( 4 ) . س : كام ما . ( 5 ) . ن : همه . ( 6 ) . س : ز كين . ( 7 ) . ن ، س : همه . ( 8 ) . س : برتافت . ( 9 ) . س : چه مى . ( 10 ) . ك : فرامرز .