شمس الدين محمد كوسج
165
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به دو گفت كاى نامور شهريار * برآيد ز بخت تو هرگونه « 1 » كار به فرّ و به بخت رد افراسياب * ز « 2 » ايران برانم به شمشير آب گر آيد برم رستم پهلوان * نمانم « 3 » بر آوردگاهش روان « 4 » به خم كمندش ربايم ز زين * بيندازمش خوار بر دشت كين به زاولستان « 5 » آتش اندر زنم * همه بيخ دستان ز بن بركنم بدوزم فرامرز را چشم و دل * ز خونش كنم خاك آورد گل ز ايران برآرم به گردون خروش * دل خسرو آرم ز رستم به جوش بگفت اين و از كين ميان را ببست * بر آن « 6 » بارهء پيلپيكر نشست بيامد بر سوسن چارهگر * به دو گفت جنگى گو « 7 » نامور بدين راه بىره « 8 » به ايران شويم * به رهگيرى نامداران شويم همى رفت سوسن به كردار باد * شده جانش از مكر و نيرنگ شاد
--> ( 1 ) . ك : به هرگونه بخت تو ؛ متن : س . ( 2 ) . س : از . ( 3 ) . س : نماند . ( 4 ) . س : زمان ؛ « ن » به جاى بيتهاى 70 - 78 دارد : بياور يكى بارگى كه سرين * ز زرّين ستام و ز فيروزه زين يكى جوشن و ترگ و زرّين سپر * همان گرزهء گاوپيكر به زر به دو گوى اى نامدار نبرد * اگر تو برآرى ازين كارگرد به يزدان دادار و چرخ بلند * به خورشيد رخشان و تيغ و كمند كه ايران و توران سراسر تراست * مرا نام بس باد فرمان تراست بياورد پيران همه خواسته * به نزديك ترك روان كاسته سپردند بر پيلسم ساز جنگ * همى بركشد اسب را تنگ تنگ همه گفتههاى شه ورا بگفت ( ! ) * رخ پيلسم همچو گل برشكفت به پيران چنين گفت كاى پهلوان * بمانى تو شادان و روشنروان به بخت تو و شاه افراسياب * رسانم سر خويش بر آفتاب چو رستم به چشم من آيد يكى * نمانمش بر رخش بر اندكى ( 5 ) . س : زابلستان . ( 6 ) . ن : بدان . ( 7 ) . س : گوى . ( 8 ) . ك : تيره ( - بيره ) .