شمس الدين محمد كوسج
149
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
شگفت آيدم « 1 » از « 2 » نهاد جهان * كه چون آشكارا ندارد « 3 » نهان برآرد يكى را به رخشندهماه * ز گردونش آرد از آن پس به چاه نه بر شاديش شاد بايد بدن * نه در رنج او دل به غم آزدن به بازيگرى ماند اين چرخ مست * كه بازى برآرد به هفتاد دست نگه كن كه چون مهرهبازى كند * به ما بر چو گنجشك بازى كند فروبرد « 4 » دامن به بند كمر * ز گردن برآورد « 5 » زرّين سپر ستادند هردو بر آن روى خاك * دل هردوان گشته از بيم چاك هم از بهر نام و هم از بهر ننگ * ببستند اندر ميان پالهنگ چنين بود آيين آن روزگار * به هنگام رزم و گه كارزار نكردندى اسبان خود را رها * ز بيم بدانديش نراژدها چو اسبان ببستند اندر كمر * گرفتند مر « 6 » بازوى يكدگر تو گفتى دو شيرند پرخاشخر * برآويختند هردو با يكدگر وگر « 7 » نه ز كينه دو پيل « 8 » ژيان * ببستند « 9 » بر جنگ جستن ميان بگشتند يك دم « 10 » به آوردگاه * همى خواستند يارى هور و ماه سر و يال هردو ز بس خشم و كين * تو گفتى همى راست « 11 » شد بر زمين كه را بخت برگشت مردى چه سود * زمانه نه كاهد نه خواهد فزود « 12 » كسى را كه ديّان « 13 » كند نيكبخت * برو سهل « 14 » گردد همه كار سخت بپالود خون « 15 » از تن هردو مرد * ز بس تاب گشته رخ هردو زرد « 16 »
--> ( 1 ) . ك : آمدم . ( 2 ) . ن : آيدم . اين . ( 3 ) . ن : پيدا كند كينه مهرش . ( 4 ) . ن : برده . ( 5 ) . ن : برآورده . ( 6 ) . ن : پس . ( 7 ) . ن : يا . ( 8 ) . ن : شير . ( 9 ) . ك : ببندند . ( 10 ) . ن : دو . ( 11 ) . ن : پست . ( 12 ) . ن : چو خواهد كلاه از سرش درربود . ( 13 ) . ن : ايزدان . ( 14 ) . ن : نرم . ( 15 ) . ن : خوى . ( 16 ) . ن : رخان لاجورد .