شمس الدين محمد كوسج
131
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
تو را شرم نايد كه اكنون هزار * همى مرد آرى پى يك سوار ازين پس نخواند تو را كس « 1 » دلير * چو از بند تو جست برزوى شير فرامرز گفت اى سر انجمن * سر سروران گرد لشكر شكن « 2 » زنى آمد از شهر توران به هوش * به نزديك بهرام گوهرفروش بسى زر و گوهر زن « 3 » چارهگر * بياورد از بهر اين نامور ز بند تو اين بچّهء اژدها * به افسون و نيرنگ زن « 4 » شد رها به چاره رها كرد او را ز بند * نيامد ازين كار وى را گزند كنون هست در بند گوهرفروش * نهاده به فرمان رستم دو گوش بدان تا چه فرمايدش پهلوان * اگر بخشدش گر « 5 » ستاند روان به دو گفت رستم كه بيهوده كس * نگويد چنين ناسزا هيچكس وزان پس بيازيد چون شير چنگ * گرفتش سر و موى جنگى پلنگ ببستش به خم كمند اندرون * سر و يال او گشت غرقه به خون « 6 » بزد تازيانه فزون از هزار * همه بر سر و يال « 7 » آن نامدار بجست آنگهى گيو بر پاى و گفت * كه با پهلوانان خرد باد جفت ازو بستد آن تازيانه به خشم * به رستم چنين گفت بگشاى چشم نه « 8 » هنگام خشم است اى پهلوان * چه دارى بدين كار خسته روان بگويند « 9 » از بهر برزو « 10 » كه جست * سر و يال « 11 » فرزند خود را شكست بيا تا بباشيم « 12 » يك با دگر * بسازيم تدبير اين نامور
--> ( 1 ) . ن : يك . ( 2 ) . « ن » پس از اين بيت ، بيت 1965 را آورده است . ( 3 ) . ن : زنى . ( 4 ) . ن : آن ، اين بيت را پس از بيت 1962 آورده است . ( 5 ) . ن : ور . ( 6 ) . ن : بيت را ندارد . ( 7 ) . ن : كتف . ( 8 ) . ك : به . ( 9 ) . ن : كه گويند . ( 10 ) . ن : تركى . ( 11 ) . ن : مغز . ( 12 ) . ن : نشينيم .