شمس الدين محمد كوسج
101
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
بيامد به بازار هم در زمان * همى رفت هر سوى چون بيهشان بدان خان « 1 » بازارگانان شد اوى * برافكند چادر بپوشيد روى « 2 » يكى خان بستد زن چارهگر * همى بود با هركسى نامور « 3 » به جايى كه گوهرفروشان بدند * به نزديك ايوان دستان بدند يكى مهترى بود با راى و هوش * ورا نام بهرام گوهرفروش فراوان مر او را زر و سيم بود * ز درويشى و رنج بىبيم بود جوانى به كردار تابنده ماه * به نزديك رستم ورا دستگاه بيامد زن پرخرد نزد اوى * به دو گفت كاى مهتر نامجوى فراوان ازين گونه دارم گهر * كسى را فروش [ اين ] و يا « 4 » خود بخر وزان « 5 » پس يكى پاره لعل بدخش * به دو داد مهروى خورشيدفش « 6 » يكى پاره ياقوت رخشان چو شيد * زن نامور را به دو بد اميد چو بهرام گوهرفروش آن بديد * چو گلبرگ رخسار او بشكفيد به دو گفت بهرام كاى نامجوى « 7 » * كه را بود ازين گونه اى ماهروى « 8 » به دو گفت شهرو كه اى نامور * بگويم تو را اين همه دربهدر مرا شوهرى بود بازارگان * ز تخم بزرگان و آزادگان جوان مرد و آزاده و نامجوى * ستوده به هر جاى با آب و روى « 9 » به درياى آمل درون « 10 » در بمرد * مرا و پسر را به شيون سپرد ازو ماند اين گوهر و سيم و زر * بسى در و ياقوت و طوق و كمر چو بشنيد بهرام آنگاه گفت * كه با تو خرد باد « 11 » همواره جفت
--> ( 1 ) . ن : جاى . ( 2 ) . ن : به چادر بپوشيد پس روى و موى . ( 3 ) . ن : يكى حجره بگرفت زان جايگاه * بر آن شارع شهر و بازارگاه ( 4 ) . ن : يكى را فروش اين دگر . ( 5 ) . ن : از آن . ( 6 ) . ن : بخش . ( 7 ) . ن : ماهروى . ( 8 ) . ن : كه را باشد اين مايه و رنگوبوى . ( 9 ) . ن : آبروى . ( 10 ) . ن : درين . ( 11 ) . ن : بود .