شمس الدين محمد كوسج
90
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
همه « 1 » رفته در پيش رستم بگفت * رخ نامور « 2 » همچو گل برشكفت چنين گفت با بيژن نامور * زواره فرامرز پرخاشخر همى شاه تركان گرفتهست راه * بر اين نامداران ايران سپاه همانا سر آرد بر ايشان زمان * برآيد همه كام تورانيان زواره بپيچد ز افراسياب * از ايدر عنان را به شادى بتاب نگه كن كه تا كارشان « 3 » چون بود * ز خون كه ميدان پر از خون « 4 » بود خروش تو چون بشنود خيره « 5 » مرد * درآيد سر نامور زير گرد بيامد جهانجوى هم در « 6 » زمان * به پيش زواره چو شير ژيان ورا ديد « 7 » بر جاى با زور و تاب * گرفته كمرگاه افراسياب به دو گفت كاى نامور مرد جنگ * چه دارى كمرگاه او را به چنگ رها كن ازو دست كه بيگاه گشت * هم از دشت خورشيد كوتاه گشت ازو دست برداشت افراسياب * ز آواز بيژن شد از هوش و تاب « 8 » همى خواست تا بيژن گيو را * به بند اندر آرد سر نيو را « 9 » زواره ازو دست را « 10 » داشت باز * چنين گفت با نامور جنگساز
--> ( 1 ) . ن : همان . ( 2 ) . ن : پهلوان ، و پس از اين بيت افزوده است : ز بهر برادرش وز بهر پور * همى بود بر جايگه ناصبور همى گفت پور اى برادر چرا * نياييد نزديك من ايدرا همانا كه پور و بردار نماند * به سر بر مرا خاك بايد فشاند زواره كجا مرد افراسياب * به بيژن بگفتش عنان را بتاب ( 3 ) . ن : رزمشان . ( 4 ) . ن : ميدانش گلگون . ( 5 ) . ك : تيره . ( 6 ) . ن : اندر . ( 7 ) . ك : ديده . ( 8 ) . ن : به دو گفت كاى گرد با فر و آب . ( 9 ) . ن : گر از بهر برزو بد اين كارزار * ببردند برزوى را بسته زار ( 10 ) . ن : زواره همى دست ازو .