شمس الدين محمد كوسج

73

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

تهمتن درين بود و ايرانيان * به زارى گشاده سراسر زبان كه ناگه درآمد زواره چو شير * به پيش اندرون « 1 » نامدار دلير چو آمد به نزد تهمتن فراز * زمين را ببوسيد و بردش نماز پيام فرامرز يك‌يك بداد * جهان‌پهلوان گشت ازين « 2 » مرد شاد به دو گفت رستم كه اكنون كجاست * كه دارد زمانه به دو پشت راست چنين گفت كاى نامور پهلوان * جهاندار و پشت و پناه گوان « 3 » به شبگير نزديك بانگ خروس * بيامد سپهبد خود و پيل و كوس « 4 » چنين گفت با من جهان‌جوى نو * كه برخيز « 5 » تازان از ايدر برو بدان تا ببينى همى « 6 » روى شاه * همان نامور پهلوان سپاه لب پهلوانان پر از خنده شد * تو « 7 » گفتى كه گردون ز سر « 8 » بنده شد چنين است كردار كار جهان * نداند كسش آشكار و نهان بدان‌گَه كه با تو بپيوست مهر * نهان كرد خواهد ز تو پاك چهر نجويد خردمند روشن « 9 » روان * يكى كام ازين كوژپشت روان

--> ( 1 ) . ك : اندر . ( 2 ) . ن : زان . ( 3 ) . ن : بيت را ندارد . ( 4 ) . ن : بيت را ندارد . ( 5 ) . ك : مرا گفت ؛ متن : ن . ( 6 ) . ن : همه . ( 7 ) . ك : كه ؛ متن : ن ، م ، پ . ( 8 ) . ن : سر از ؛ م ، پ : گردان ( پ : گردون ) ورا . ( 9 ) . ن : رومنش ( ! ) ، و پس از اين بيت افزوده است ( اين بيت‌ها در دست‌نويس‌هاى ديگر نيست ) : چو دامىست گويى به گرد زمين * درو مردمان مرغ‌وش دانه‌چين اگر بال مرغ و دل آدمى * گشايد شود شاد در بىغمى گران‌رو شود بىگمان مرغ‌وش * نشايد نشيمن‌گه خاك‌فش و ليكن درين كار با نفس جنگ * سزد كرد كو آن‌چنان روز جنگ نه هريك ازين دامگه بگذرد * نه هركس ز باغ فلك برخورد ز بهر فزونى درين پنج روز * چه طرفه اگر مردم افتد به سوز ز روز ازل هركه نيك‌اخترست * به بخشايش ايزدى درخورست وگر روى ازوى هور برتافته‌ست * چه حاصل اگر روز و شب يافته‌ست مه و مهر آن را كه يارىرس است * پناهش ز گردون همان دو بس است