شمس الدين محمد كوسج
65
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
همانا كه گردون مرا بركشيد * ز بهر چنين روز مىپروريد اگر خود بدين « 1 » گونه گردد سپهر * ازيدر برون ران و منماى چهر به راه بيابان سوى سيستان * بپرداز از ايران و كس را ممان به دستان بگوى اى فروزندهگاه * نماند به كس تاج و تخت و كلاه بهشتى بدى گيتى از رنگوبو * اگر مرگ و پيرى نبودى دروى « 2 » سرم را به مردى به گردون كشيد * وزان پس ز من خوارتر كس نديد « 3 » چنين است كردار « 4 » گردان سپهر * به يك دست كين و به يك دست مهر چو بنمود كين زود مهر آوريد « 5 » * به نيكوبد هيچ [ كس ] ننگريد « 6 » بگفت اين و چون باد باره براند * ز ماهى همى خاك بر مه فشاند « 7 » چو آمد سپهبد زبان برگشاد * به برزوى شيراوژن آواز داد كه اى ترك نامآور جنگجوى * چه آرى همى آب كينه بهجوى تو را جنگ مردان نيامد به پيش * كه چندين بنازى به بازوى خويش چه جويى نبرد سواران كين * كز ايشان به بند « 8 » است خاقان چين چو بينى ز من دستبرد نبرد * ندارى تن خويشتن را به مرد به گرز گران گردنت « 9 » بشكنم * به خم كمندت به خاك افكنم « 10 »
--> ( 1 ) . ن : جزين . ( 2 ) . در « ك » اين كلمه مخدوش است و « بدوى » نيز خوانده مىشود ؛ متن : ن . ( 3 ) . ن : بيت را ندارد . ( 4 ) . ن : آيين . ( 5 ) . ن : آورد . ( 6 ) . ن : بدش هيچكس ننگرد . ( 7 ) . ن : پس از اين بيت عنوان دارد ولى خوانده نمىشود . ( 8 ) . ن ، م : درد . ( 9 ) . ك : گردنت را . ( 10 ) . « ن » افزوده است : به ميدان كين تندى از بهر چيست * كه بر روزگار تو بايد گريست چه نامى بگو و نژادت ز كيست * كه دانم ترا پيش من پاى چيست مبادا كه بىنام بر دست من * شوى كشته زين نامدار انجمن