شمس الدين محمد كوسج

59

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به گرگين چنين گفت كاى كم‌خرد * به « 1 » خسرو چنين گفت كى درخورد بگفت اين و از خاك بر پاى جست * بر آن بارهء پيل‌پيكر نشست بيامد خروشان چو درياى آب * همه بازگفتش به افراسياب چو بشنيد افراسياب دلير * بغريد بر سان ارغنده « 2 » شير به پيران چنين گفت كامروز جنگ * بجوييم با برزوى تيزچنگ يكى سوى ميدان شود جنگ‌جوى * ببينيم تا چون بود « 3 » جنگ اوى بدان تا چگونه كند كارزار * چه بازى نمايد برو « 4 » روزگار كه با فر و برز است و با شاخ و يال * مگر كشته آيد « 5 » به دو پور زال چو رستم شود كشته بر دست اوى * به ماهى گراينده شد شست « 6 » اوى برآريم از « 7 » ايران و خسرو دمار * برآسايد اين لشكر از كارزار پى و بيخ ايرانيان بركنيم * همه بوم‌وبر آتش اندر زنيم چو پيران ز افراسياب اين شنيد * سوى برزو نامور بنگريد به دو گفت كاى پهلوان شاد باش * همه‌ساله ز اندوه آزاد « 8 » باش كه امروز خورشيد ما روى توست * دو چشم سواران همه سوى توست شه چين و ماچين و توران‌زمين * ز بازوى تو جويد « 9 » امروز كين يك امروز اگر راى « 10 » جنگ آيدت * همى تخت ايران به چنگ آيدت به ديّان « 11 » كه تا من كمر بسته‌ام * ز خون بسى نامور خسته‌ام چو كاموس جنگى چو خاقان « 12 » چين * سواران و گردان توران‌زمين

--> ( 1 ) . ن : ز . ( 2 ) . ن : مانند غرنده . ( 3 ) . ن : شود . ( 4 ) . ك : وز ؛ متن : ن ، م . ( 5 ) . ن : گردد . ( 6 ) . ك : شصت . ( 7 ) . ن : ز . ( 8 ) . ك : آباد ؛ متن : ن ، م . ( 9 ) . ن : ز بازوت جويند . ( 10 ) . ك : جاى ؛ ن : گر راى . ( 11 ) . ن : يزدان . ( 12 ) . ن : خاكان جنگى و كاموس .