شمس الدين محمد كوسج

49

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به طوس و فريبرز گفت آن « 1 » زمان * كه امروز آمد به سرتان زمان چنان چون سياوخش و نوذر سران * بريديم ، شما را ببرم چنان كنون چون برآرد سپهر آفتاب * سر مرد خفته درآيد ز خواب « 2 » ، شود روى هامون پر از گفت‌وگوى * دو لشكر به روى اندر آرند روى ، بگويم كه تا پيش لشكر دو دار * زنند اين دليران خنجرگزار « 3 » كنم هردو را زنده بر دار من * برآرم به كينه يكى كار من « 4 » [ بگفت اين و دژخيم تابيد روى * وزان كينه بر زد گره را به روى ] [ مر آن هردو را برد هومان به بند * ز دلشان يكى بيخ شادى بكند ] چو رستم مر آن هردو تن را بديد * ز غم روى او گشت چون شنبليد به گستهم گفت اى دلاراى مرد * نگه كن كه گردونت گردان چه كرد « 5 »

--> ( 1 ) . ن : اين . ( 2 ) . ن : بشويد جهان را به زر آب ناب . ( 3 ) . ن : گذار . ( 4 ) . ن : هم اندر كنم زنده بر دارتان * سر آرم همه كين و پيكارتان ( 5 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است ( اين بيت‌ها در « م » ، « پ » نيز نيست ) : كسى را كه پرورده باشد به ناز * نه روزى كند همچوشان در نياز پرستنده‌اش دارد و هم ز دار ( ! ) * به تخت بزرگى كند كامگار به شادى گذارد جهان در جهان * نبيند غم آشكار و نهان زيد تا بود در جهان سرفراز * بر انديشه دارد به گرم و گداز براند همه حكم شاهنشهى * ز روز بلا دل بماند تهى بود فارغ از بخشش روزگار * نينديشد از اين‌چنين روزگار نباشد شگفت ارچه اين مرد خام * سرانجام چون مرغى افتد به دام بگو گر بدانى كنون چاره چيست * مر آخر همه آز و همكاره كيست پى بند بگشادن از كارشان * شود دير و آگه شود پاسبان به لشكر شود ما دو تن را نبرد * كه داند كرا مىشود سر به گرد به دو گفت گستهم اى تهمتن * سرافرازتر در همه انجمن بدين كار از من تو داناترى * به هر فكرتى بر تواناترى من اكنون سر خود ندارم دريغ * اگر تيغ بارد چو باران ز ميغ