شمس الدين محمد كوسج
45
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
بزد دست و بگرفت هردو به كش * يكى زور كرد آن گو شيرفش ز جا « 1 » در ربود و به هومان سپرد * جهانپهلوان مرد « 2 » با دستبرد بيامد سپه را به هم برشكست * شكستى كه آن را نشايست بست فريبرز را با جهانجوى طوس * ببردند و برخاست آواى كوس خبر شد به خسرو هم اندر زمان * كه گشتند بسته « 3 » به بند گران به رستم فرستاد خسرو خبر * كه شد كار گردان ايران به سر اگر تو نيازى « 4 » بدين كين دو چنگ * كه دارد مرين را دل و توش « 5 » جنگ « 6 » به زودى بدين كين ميان را ببند * نبايد كه اين كار گردد بلند چو پيغام خسرو به رستم رسيد * به كردار دريا دلش بردميد جهانپهلوان شد شكسته روان * از انديشهء آن دو روشنروان نهيبى درآمد به دلش اندرون * رخش گشت از درد دينارگون « 7 » به رخش اندر آمد به كردار باد * بيامد بر شه زبان برگشاد به خسرو چنين گفت كاى شهريار * چه افتاد كار گو نامدار « 8 » كه بودهست اين جنگ را پيشرو * كه كردهست اين كار بازار « 9 » نو كجا ديد هومان چنين كارزار * كه طوس و فريبرز گيرد شكار
--> سپهدار برزو به مانند شير * بيازيد چنگال گرد دلير روان طوس بگرفت در زير كش * يكى زور كرد آن گو شيرفش ز زين در ربودش به هومان سپرد * يل پهلوان ، گرد با دستبرد وزان پس به سوى فريبرز تفت * بدين گونهء ديگر او را گرفت ( 1 ) . ن : زين . ( 2 ) . ن : پهلوانان . ( 3 ) . ن : بستند گردان . ( 4 ) . ك : نيارى ؛ متن : ن ، م ، پ . ( 5 ) . ك : هوش ؛ متن : م ، پ . ( 6 ) . ن : گذارد مر اين را دل و هوش و سنگ ؛ م : مر او را دل و توش جنگ ؛ پ : ز ايران كه دارد دل [ و ] توش جنگ . ( 7 ) . ن : بيت را ندارد . ( 8 ) . ن : چگونه فتادهست بر گوى كار . ( 9 ) . ن : كينه را باز .