شمس الدين محمد كوسج
35
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو برزو چنان كرد « 1 » افراسياب * بفرمود تا خواسته در شتاب ببردند نزديك آن مادرش * غلامان گرفته به « 2 » گرد اندرش چو مادر بدان خواسته « 3 » بنگريد * سرشكش ز ديده به رخ برچكيد ابا دل چنين گفت كاين خونبهاست * به چشم من اين كژدم و اژدهاست چو خواهد كسى را رسيدن زيان * گواهى دهد دل بر آن « 4 » هر زمان و ليكن چو كردند و كرده ببود « 5 » * حذر كردن و درد « 6 » خوردن چه سود « 7 » نداند كسى راز كار جهان * نبيند همى ديدهمان « 8 » در نهان نياسود از انديشه مادرش هيچ « 9 » * بدان « 10 » گونه تا روز بد « 11 » پيچپيچ [ لشكر كشيدن برزو به سوى ايران ] سپيده چو پيدا شد از چرخ پير * چو سيماب شد روى درياى قير تبيره برآمد ز درگاه شاه * به سر برنهادند گردان كلاه چو برزوى « 12 » از خواب سر بركشيد * خروشيدن بوق رويين شنيد بپوشيد جامه برآمد بر « 13 » اسب * بيامد به كردار آذرگشسب چو آمد به درگاه افراسياب * جهان ديد مانند درياى آب سپه بود « 14 » يكسر همه روى دشت * خروش تبيره ز مه برگذشت بديد آن سيهچتر تابان ز دور * ستاده به زيرش سپهدار تور پياده شد و پيش اسبش دويد * چو افراسيابش پياده بديد ، به باره بفرمود تا برنشست * گرفت آن زمان دست برزو به دست
--> ( 1 ) . ن : چنين ديد . ( 2 ) . ن : گرفته پرستنده . ( 3 ) . ك : ماهرخ ؛ متن : ن ، م ، پ . ( 4 ) . ن : برو . ( 5 ) . ن ، م : گردنده گردنده بود ؛ پ : تقدير يزدان بود . ( 6 ) . ن : ز درد و ز اندوه . ( 7 ) . پ : حذر كردن از وى چه آسان بود ( ! ) . ( 8 ) . ن : ديدبان . ( 9 ) . ن : ايچ . ( 10 ) . ن : از . ( 11 ) . ن : شد . ( 12 ) . ك : برزو . ( 13 ) . ن : به . ( 14 ) . ن : ديد .