شجاع
410
أنيس الناس ( فارسى )
به اين درگاه آنكه فراست با سياست انضمام يافته حقّ در مركز خود قرار گيرد . ديگربار آن نديم حقيقت اين حال را از مدّعى عليه پرسيد . همچنان منكر شد . ليكن از فحاوى كلمات او به فراست دريافت كه حقّ بجانب مدّعى است . چندانچه نصيحتش كرد و گفت مظلمهء اين شخص را در ذمّهء خويش روا مدار و سوگند به دروغ ياد مكن ، چه عاقبت اين كار نامحمود باشد قبول نكرد و به جايى نرسيد . بعد از وقوع آن مبالغات و حصول اين انكار از مدّعى سؤال كرد كه اين چيز را در كدام محل به او دادى ؟ گفت در زير فلان درخت . گفت تو خود گواه داشته ! پس دو كس همراه مدّعى كرد و گفت به پاى آن درخت رويد و درخت را زنهار و سوگند دهيد و حقيقت اين حال را از او استشهاد نماييد . چه البتّه درخت زنهاز به گردن نخواهد گرفت و آنچه خواهد بود خواهد گفت . چون ايشان را روان كرد اين شخص مدّعى عليه را پيش خود بنشاند و از او غفلت جسته به ديگران به كلمات و صحبت مشغول شد . بعد از ساعتى رو سوى مدّعى عليه مذكور كرده گفت اين جماعت به پاى درخت رسيده باشند ؟ شخص گفت هنوز نه ! بعد از وقوع اين حال نديم برخاست و اين صورت را عرضه داشت پادشاه كرد . پادشاه آن مدّعى عليه منكر را طلب كرده گفت برو و مال اين شخص را بازده ! چه اگر آن سخن او واقع نبود تو چرا در جواب نگفتى كه كدام درخت ؟