شجاع
402
أنيس الناس ( فارسى )
قضا مقدّم دانسته بضرورت ترك قضا كرد . شبى خليفه به شرب مشغول بود و ساقى مجلس غلامى بود صاحب جمال . چون دور به قاضى رسيد جام بستد و چشم را خوابانيده اشارتى چنانچه معهود مىباشد به ساقى كرد و خليفه آن اشارت را بديد . چون قاضى اين معنى دريافت چشم را همچنان نگاه داشت و باز نمىكرد . بعد از ساعتى خليفه گفت اى قاضى چشم ترا چه افتاد ؟ گفت نمىدانم . درين لحظه فرود آمد و چندانچه سعى مىنمايم به حال اوّل نمىرود . تا قاضى عبد الملك زنده بود در سفر و حضر و در خلا و ملا هرگز چشم خويش تمام نگشاد تا آن تهمت از دل مأمون برد و از آنوقت او را قاضى عبد الملك كور گفتندى . حكما گفتهاند ملازم مجالس ملوك و خواصّ و طالب محرميّت و اختصاص بايد كه در مجلس استيناس اعمى و اصم بود و عند النّاس اخرس و ابكم . شعر اذا خدمت الملوك فالبس * من التّوفى اعز ملبس و كن اذا ما دخلت اعمى * و كن اذا ما خرجت اخرس