شجاع
361
أنيس الناس ( فارسى )
خوى بد او لشكر ازو برگرديد و بر پسر او شاه شجاع بگرويدند . و او به اتّفاق اين جماعت كمين پدر كرد و او را بگرفت و چون شخصى نامعتمد بدمزاج بود بضرورت كورش كرد و بر وى موكّلى و محافظى چند مقرّر گردانيده به قلعهء سفيدش فرستاد و يكى از محافظان او امير حسن بكاول بود . روزى در راه قلعه از امير مذكور سؤال كرد كه محرّك پسر من درين صورت كه بود و با وجود حقوق من چرا برين حركت اقدام نموديد ؟ امير مذكور گفت باعث اين كار من بودم و فلان مير . ليكن وقوع اين صورت از ما مبين ! بلكه از افعال خويش بين . چه ترا اين حادثه از مردم كشتن افتاد . محمّد مظّفر گفت مرا اين واقعه از مردم ناكشتن افتاد . اگر ترا و آن دشمن ديگر كشته بودمى مرا اين حال پيش نيامدى . چند خون ديگر بايستى كرد و روشنچشم و ايمن بايستى بود . « 1 » اين مثال بر ان مذكور گشت كه چون مصلحت ملك در قتل دشمن باشد ترك مكارم اخلاق و اجتناب از ارتكاب عفو و اشفاق بايد نمود و بر خويش ظالم نبايد بود .
--> ( 1 ) - در حاشيه به خط شكستهء جديد دارد : « اين قصه و علت توقيف [ و ] پرسيدن و جواب دادن را در تاريخ گيلان نسبت به قابوس وشمگير دهند ، چنان كه راقم اين حروف در كتاب تاريخ كه نوشتهام از كتاب مير ظهير الدين نقل كردهام و شايد در هردو موضع صدور يافته باشد ، و اللّه هو العالم - حرره افصح المتكلمين . »