شجاع

310

أنيس الناس ( فارسى )

مثنوى كسى كو بر سر مورى ستم كرد * هم از مورى قفاى آن ستم خورد به چشم خويش ديدم بر گذرگاه * كه زد بر جان مورى مرغكى راه هنوز از چنگ منقارش نپرداخت * كه مرغى ديگر آمد كار او ساخت سپهر آيينهء عدل است و شايد * كه هرچيزى كه بيند وانمايد منادى زد جهان را هركه بد كرد * نه بر جان كسى بر جان خود كرد مگر نشنيدى از فرّاش اين راه * كه هركو چه كند افتاد در چاه سراى آفرينش سرسرى نيست * زمين و آسمان بىداورى نيست گرفتم خود كه عطّار وجودى * به آخر هم بسوزى گرچه عودى اگر خود علم جالينوس دانى * چو وقت آيد به جالينوس مانى