شجاع
262
أنيس الناس ( فارسى )
هلاك گشت و هرلحظه سوگند ياد مىكرد كه اين جماعت مستند و سر مرا شكستند . مستند و غرض او ازين ايذاى خويش تصوّر ايذاى آن جماعت و تطيّر اين حركت مثل خر ديزه است ، مرگ خود و زيان خداوند ! آخر الامر اين جماعت را به ديوان برد و انواع ملالشان رسانيد . حكايت در ايّامى كه حضرت خلافتپناهى سلطانى مغيثى از يورش آذربيجان بعد از فتح آن معاودت نمود ، نزول همايون به دار الملك فرمود و چنانچه معهود مىباشد صغار و كبار به استقبال آن حضرت مىرفتند . جمعى از طلبهء علم اتّفاق كردند كه مستقبل گردند و عسر حال خود را معروض آن حضرت گردانند . شخصى بود از بزرگزادگان شام ، بىيار و غمگسار به محنت غربت و زحمت كربت گرفتار . درين حالت با اين جماعت گفت من نيز همراه شما از براى عرض حال به استقبال مىآيم . چون مولاناى محكىّ عنه سخن آن شخص شنود در دشنام و سفاهت افزود . بعد از سفاهت بسيار و خلاقت بىشمار آن بزرگزاده از سبب اين صورت پرسيد ؟ محكىّ عنه گفت ترا چه حدّ آنكه حال خود معروض آن حضرت گردانى ؟ بزرگزاده گفت نه اين جماعت ابناء جنس من به عرض حال مىروند ! محكىّ عنه گفت ايشان شامى نيستند ! احساس مقاصد و اقتباس محاسد و قياس مفاسد او ازين صورت بايد كرد .