شجاع

203

أنيس الناس ( فارسى )

موج مىزد بحر خون از ديدگانش * نام يوسف مانده دايم بر زبانش جبرئيل آمد كه هرگز گر دگر * بر زبان تو كند يوسف گذر محو گردانيم نامت بعد ازين * در ميان انبيا و مرسلين چون درآمد امرش از حق آن زمان * گشت محوش نام يوسف از زبان گرچه نام يوسفش بودى نديم * نام او در جان خود كردى مقيم ديد يوسف را شبى در خواب پيش * خواست تا او را بخواند سوى خويش يادش آمد آنچه حقّ فرموده بود * تن زد آن سرگشتهء فرسوده زود ليكن از بىطاقتى از جان پاك * بركشيد آهى به‌غايت صعبناك چون ز خواب خوش بجنبيد او ز جاى * جبرئيل آمد كه مىگويد خداى گر نراندى نام يوسف بر زبان * ليكن آهى بركشيدى آن زمان