شجاع
129
أنيس الناس ( فارسى )
به مستى واخورد . چون از مست اعراض نموده منحرف گشت مست گفت اى خواجه من چنانچه هستم خود را به مردم مىنمايم ، تو نيز چنينى يا نى ! پس خواجه به لرزه و گريه درافتاد و مكرّر مىگفت تو از من بىرياتر ! و مدّتها سخن آن مست ياد مىكرد و مىگريست . شعر پيداست حال مردم رند آنچنان كه هست * خرّم كسى كه فاش كند هرنهان كه هست ميخواره گنج دارد و خلقى بر آنكه نيست * زاهد نداشت چيزى و ما را گمان كه هست اى محتسب تو دانى و شرع و اساس آن * قانون عشق را بگذار آنچنان كه هست مؤمن ز دين برآمد و صوفى ز اعتقاد * ترسا محمّدى شد و عاشق همان كه هست امّا مكاس را به مرتبهء بىمروّتى مرسان . چه بىمروّتى شعار دروغ زنان است . حكايت روزى تاجرى با شخصى به هزار دينار معاملت كرد . چون مبايعت به مقطع رسيد بايع و تاجر را در حساب خلاف افتاد . بايع گفت ترا بر من دينارى باقى است . تاجر گفت دينارى و دانگى ! در اين مناقشه و خلاف از بامداد تا پيشين گفتوگوى كردند و اين بازرگان نزاع مىكرد و صداع