منوچهر خان حكيم

78

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

قيامت از دست و بازوى او به داستان‌ها بازگويند . تو كمتر از او نيستى ، تو هم برو به بارگاه سبكتكين كمان خود را بكش و سلاح خود را متصرّف شو و اسم و آوازه از براى خود پيدا كن . فريدون به اين خيال قد راست كرده ، اسكندر فهميد كه فريدون به چه خيال برخاسته است . گفت : اى فرزند ! ارادهء بارگاه سبكتكين دارى ، به هم‌چشمى عبد الحميد خود را در مهلكه مينداز كه در وقتى كه عبد الحميد به بارگاه سبكتكين مىرفت كسى او را نمىشناخت ، حالا فهميده‌اند و عبد الحميد آشيانهء زنبور را برهم‌زده است . تو خود را به نيش زنبور مرسان كه شيوهء خردمند نيست . بنشين و داغى بر دل ما منه تا ببينم كه از پس پردهء نيلگون چه رخ مىنمايد . پس فريدون ثانى لاعلاج شده ، بر جاى خود قرار گرفت . اما چون شب به سر دست درآمد و ستارگان بر بالاى تخت ميناكار سپهر برآمده و آواز صداى طبل از اردوى تركان بلند شد ، اسكندر نيز فرمود تا طبلى كه در اردو بود ، به نوازش درآوردند . اما چون شب گذشت و روز روشن شد ، [ صداى ] طبل روشن‌بخش « 1 » به مسامع دوست و دشمن رسيد . رباعى « 2 » صبح درآمد به درنگادرنگ * زهره به يك بار فروريخت چنگ كوس لحد « 3 » بر سر گردون زدند * قافله سالار شده پيش جنگ [ جنگ عبد الحميد با طهماسب ] پس در اين سرزدن آفتاب عالمتاب كه ارابه به ميدان دوانيدند و ساطورهاى طهماسب ترك خجندى در بالاى ارابه بود كه از پى ارابه ، طهماسب دلاور بر كرگدن كوه‌پيكر سوار شده به ميدان آمد و سلاح كه در اول ميدان‌دارى قانون است كه دلاوران در اول ميدان‌دارى مىكنند ، به نوعى به تقديم رسانيد ، كه از دوست و دشمن صداى آفرين برآمد كه بعد از لحظه‌اى روى به جانب لشكر اسكندر كرد و گفت اى اسكندر ! تركستان چنان جايى نيست كه او را توانى مسخّر كردن ، ( 48 ) كه دلاوران اينجا چنان

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . كذا . احتمالا زحل .