منوچهر خان حكيم

76

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اردوى سبكتكين شو ، كمان خود را بكش و سلاح خود را متصرّف شو و اسم و آوازه‌اى از براى خود پيدا كن . پس عبد الحميد گفت : اى ملكه ! بفرما يك دست اسلحه و يك مركب از براى من بياورند تا خود را به خدمت جدّ خود رسانم . شهربانو گفت : اى دلاور ! مگر تو ديوانه‌اى ؟ جدّ تو به آن لشكر گران با سپاه پدر من چه مىتواند كرد ، كه تو تنها به مدد جدّت مىروى و مرا محروم مىگذارى ؟ عبد الحميد زهر چشمى به بانو داده كه [ از ] قديم گفته‌اند : يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ * يا او تن ما به دار سازد آونگ القصّه درين وادى غيرت فرسنگ « 1 » * يك مرده به نام ، به كه صد زنده به ننگ پس ، شهزاده اين عزم را بر خود جزم كرد . شهربانو فرمود مركبى از براى شهزاده حاضر كردند . عبد الحميد ، شهربانو را وداع كرده سوار شد و متوجّه اردوى سبكتكين شد . چون به در بارگاه رسيد ، مهتر نسيم را ديد كه به صورت درويشان آراسته ، به جاسوسى آمده بود . چون شهزاده را ديد پيش‌آمده به زبان مكّى به دو رسانيد كه : اى شهزاده ! در اين چند يوم كجا بودى ؟ عبد الحميد زهر چشمى به نسيم داده ، از اسب به زير آمد و نسيم عنان مركب شهزاده را گرفت و نگهداشت . عبد الحميد داخل بارگاه شد و به رسم مسلمانان سلام گفت و جواب از هيچ‌كس نشنيد . نظر كرد در بارگاه سبكتكين گبر « 2 » قوى هيكلى را ديد كه بر فراز صندلى قرار گرفته بود و سه گره در ميان دو ابرو زده ، كه او را سام دلير مىگفتند . عبد الحميد به طرف او روان شد . تا رسيدن ، نهيب به وى داد كه : از بالاى صندلى برخيز تا من لحظه‌اى بر روى آن نشسته ، كار خود را فيصله دهم و بعد از آن تو باشد كه سام سر برآورد و گفت : اى بىدولت ! تو در اين‌بارگاه از من زبون‌ترى را نديدى كه مرا برمىخيزانى ؟ برو به حدّ خود باش ! عبد الحميد گفت : اى خيره‌سر ! من تو را از همه شجاع‌تر ديده‌ام و تو را برمىخيزانم . سام دست بر خنجر كرده روى به عبد الحميد كرد . شهزاده سر دست او را با خنجر در روى هوا گرفته و خنجر از كفش بيرون آورد و در يك جانب انداخت و چنان سيلى بر بناگوش او زده كه مانند كبوتر

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . گبر : كافر .