منوچهر خان حكيم

73

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

دليران گردافكن شيرگير * خروشنده با جوشن و تيغ و تير ز هردو طرف آرزوى ستيز * نه روى مدارا نه روى گريز تبرزين به خون يلان گشته غرق * چو تاج خروسان جنگى به فرق سپرها فتاده همه واژگون * چو كشتى كه افتد به درياى خون زبان‌هاى شمشير كين خواسته * ز « انّا فتحنا » شد آراسته امّا اگرچه دلاوران اسكندر برابر رستم بودند ، امّا دوازده‌هزار كس با دوباره نهصد هزار كس چه مىتوان كرد ؟ عاقبت الامر ، لشكر تركان دست آورده ، نقاره‌خانهء اسكندر را و بعضى خزينه و اموال او را متصرّف شدند و شاه عدوبند با دل حزين و با دو تيغ كارزار مىكرد . سبكتكين نهيب به تيراندازان داد كه اين خود يك مرد بيش نيست كه با تير دل دوز مگذاريد كه از پيش بدررود كه يك بار كمانداران قدرانداز گوش‌هاى كمان را به طرف اسكندر داشته ، چون تير به وى زدند ، همه به حلقه‌هاى زره بند شده بود ، امّا از لطف خدا و قوّت پيغمبرى آسيبى بر آن شهريار نرسيد . امّا مركبش از ناوك تير تركان از پاى درآمد . اسكندر پياده شد و تركش تير را در پيش خود خالى كرده ، مركب را سنگر خود ساخت و زانو بر زمين نهاده با چندين‌هزار ترك چهره شد « 1 » . كار بر سالاران اسكندر تنگ شده بود كه مهتر نسيم چون آن حال را مشاهده نمود ، روى به سوى آسمان كرد و گفت : قبله‌گاها ، خداوندا ، پادشاها ، معبودا ! روا مدار كه مانند اسكندر پادشاهى كه جهان را از زنگ كفر و ضلالت پاك كرده و مىكند ، چنين مفت‌مسلّم به دست اين رافضيان « 2 » كشته شود ، كه هنوز مهتر دوران در مناجات بود كه از پرّهء « 3 » بيابان گرد شده ، سى علم نشانهء سى هزار كس نمودار شد كه نسيم نظر كرد ، از شقهء علم دانست كه رايت مسلمانان است . گلبانگ بر قدم زده متوجّه بيرون شد . بعد از لمحه‌اى چشم مهتر بر سرهنگ هفت‌اقليم ، بر عارض مردانهء شير بيشهء مازندران ، بر يادگار رستم دستان ، به‌طور ثانى افتاد . پس طور ، پيشانى نسيم را بوسيد و گفت : اى مهتر ! اين چه معركه است ؟ نسيم گفت : اى دلاور ! درياب شهريار خود را ، كه به ميان خيل كفّار مانده است . طور دلاور شمشير از

--> ( 1 ) . چهره شدن : رخ‌به‌رخ شدن . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . پرّه : دامن ، كناره ، طرف .