منوچهر خان حكيم

64

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خان خاورى به ميدان رفته سر راه بر نقابدار گرفت . هردو به نيزه‌ورى درآمدند كه از نيزه مرادى حاصل نشد . سفيدپوش در غضب شده تيغ از غلاف كشيده نهيب به قيماس خان داد كه : بگير از دست من . قيماس سپر در سر كشيد . نقابدار كوفت بر قبّهء سپرش كه سپر قلم شد و [ تيغ ] چهار انگشت در كاسهء سرش جاكرد . سبكتكين نهيب به تركان داد كه مگذاريد كه نقابدار بدر رود ، كه تركان به يك بار در ميدان ريختند . نقابدار دلاور سر مركب را گردانيده ، سر راه به تركان گرفت . اسكندر نيز فرمود كه دلاوران به هوادارى نقابدار روى به ميدان آوردند و از تيغ يمانى ارادهء سرافشانى نمودند . بيت ز هردو طرف پشتهء تير شد * در آن دشت پر صيد نخجير شد خدنگ جهان سوز آتش‌فشان * شده جام‌هاى زره خون‌فشان شپاشاب پيكان جوشن شكاف * زره را درآورده تا پرّ ناف يكى را نمد زخم سر سوختى * يكى چاك شمشير بردوختى اما آن مغلوبه در كار بود كه آفتاب روى به خلوتخانهء مغرب نهاد و آن سه لشكر از هم جدا شدند ( 39 ) و رو به لشكرگاه خود نهادند . اما چون شب به سر دست درآمد و روز ديگر شد ، از جانب بيابان گرد شده ، سى علم نشانهء سىهزار كس نمودار شد كه عيّاران هردو سپاه به استقبال رفتند ، خبرآوردند كه طهماسب و ترخان خجندى از نزد تركان آمده‌اند . چون طهماسب داخل بارگاه شد ، سبكتكين گفت : اى دلاور ! اكنون خاطر جمع شديم . مىدانيم كه به زودى دولت اسكندر را سرنگون مىكنيم . طهماسب گفت : اكنون بفرما كه طبل جنگ زنند كه فردا به دولت لات و عزّى و به ضربت ساطور ، تاج شاهى را از سر اسكندر برمىدارم ، كه در اين اثنا ليس « 1 » عيّار داخل بارگاه شد و گفت : شهريارا ! مژده باد شما را . اينك رعد جادو دختر شمامهء جادو به مدد شما آمده‌اند . سبكتكين خوشحال شد و از بارگاه بيرون آمد كه چشمش بر سياهپوشى افتاد و ليس « 2 » بر او نمود كه ملكهء ختا اين است . پادشاه تركان او را تواضع نمود و گفت : اى ملكه ! اكنون ما را چه بايد

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا .