منوچهر خان حكيم
61
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
گفت برو آن غلام و كنيز را نزد من آور . آن شخص رفت و آمد و گفت : مىگويند كه آن غلام و كنيز على الصباح به جانب اردوى تركان رفتهاند . پس اسكندر ، خليفهء ارسطو كه او را لا يعلم مىگفتند ، او را گفت كه ببين ارسطو پيدا مىشود يا نه . پس او رملى زده ، بعد از تفكّر بسيار سر برآورد و گفت : شهريارا ! ارسطو به صحّت و سلامت است و مويى از سر او كم نيست ؛ و اگر خلاف اين باشد بفرما زبان مرا ببرّند كه در اين اثنا يكى از شاگردان نسيم از اردوى تركان آمد و گفت : شهريارا ! من در اردوى تركان بودم كه ارسطو را آوردند و نيزه زدند و مىگردانيدند . جارچيان جار مىزدند كه اين كليد عقل اسكندر است كه پادشاه تركان با او طرح دشمنى انداخته بودند و حال وزير او را كشته . اما اسكندر بسيار آزرده شد . اما چون غلام و كنيز به اردوى تركان رسيدند ، كنيز را بر سر اردو بازار آويخته شروع به زدن كرد و ديگر تركان پيش او نمىآمدند . خبر به الماس دادند ، خود سوار شده تركى را پيش فرستاد . گفت : برو غلام را چوبى بزن ، كه آن ترك با غلام شروع در منازعه كرد . الماس خاطر جمع بود كه كلاغ به فرياد خواهد آمد . همينكه سيلى بر غلام زد ، صداى زنگ بازى از روى هوا نمودار شد . بعد بازى ( 37 ) از روى هوا سرازير شده و چنگ در گريبان آن ترك كرده ، اوج گرفت ؛ كه الماس جادو هم اسمى خوانده بر هوا اوج گرفت و از او گذاره شده ، لگدى بر بازوى آن باز زده ، بر زمين نقش بست . الماس نهيب داده ، دست و گردن او را بستند و كنيز مانند دود بر هوا بلند شد . الماس اشارت كرد تا گلوله بر دهان غلام گذاشتند و به بارگاه سبكتكين بردند . الماس از او پرسيد كه : سحر از كه آموختى ؟ غلام اشاره نمود كه گلوله از دهن من برداريد تا بگويم . الماس گفت : گلوله از دهن تو بيرون كنيم ، تو اسمى بخوانى كه ما از چارهء آن عاجز باشيم . اشاره كرد تا دارى بر پا كردند و غلام را بر دار كشيده ، تيرباران كردند . كنيز از روى فلك رسيد و مرده را برداشته بدر رفت و فرياد كشيد كه : اى الماس جفا پيشه ! شوهر مرا كشتى ، در تلافى آن دانم چه بر سرت بايد آورد . اين بگفت و بدر رفت ، شوهر خود را بر جاى دفن نموده به خدمت اسكندرآمده گفت : يا اسكندر ! سالارانى كه شوهر من گرفته است به دست من