منوچهر خان حكيم
59
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
طيفور گفت : آرى . پس اشاره كرد غضنفر را حاضر كردند . طيفور گفت : شهريارا ! چون از رفتن تركستان نمىگذريد ، اين غلام را قبول كنيد ؛ چون آنجا جادويى به جنگ شما مىآيند ، ايشان را با جادويان برابر نماييد ؛ زيرا كه در علم سيميا « 1 » ماهرند . چون اسكندر نمىتوانست ردّ قول طيفور نمايد ، آن غلام و كنيز را برداشته متوجّه اردوى خود شد . اما چند كلمه از برق مغربى گوش كنيد . چون از دست اسكندر مرخص شد ، خود را به چاه عزازيل رسانيد . دمّامه از حال او واقف شد ، اشارت كرد تا او را انداخته و دويست چوب بر او زند و خطاب كرد كه : اى خيرهسر ! تو را اينقدر هنر نبود ، چرا به بلخ مىرفتى ؟ پس آنگه از جمله شاگردان ، يكى را الماس نام بود كه او را طلبيده روانهء اردوى اسكندر كرد ، كه در آن وقت صداى طبل بشارت از اردوى تركان بلند شد . سبب پرسيدند ، گفتند : ساحرى كه او را الماس جادو مىگويند ، به مدد ايشان آمده است . ارسطو گفت : شهريارا ! طيفور كرم كرده اين غلام را به ما داده است . چون در اردوى تركان الماس جادو آمده است ، ما نيز اين غلام را با او برابر مىكنيم . چون صبح شد ، غلام كنيز را برداشته متوجّه اردوى تركستان گرديد . در بيرون اردوى ايشان گزستانى واقع بود . پس كنيز را در همان گزستان آويخته ، شروع به كتك زدن كرد كه كنيز شروع به فرياد كرد ، كه در اين اثناى قرا خان به غلام رسيد . نهيب داد كه : اى ظالم ! چرا اينچنين او را مىزنى ؟ غلام گفت : اين كنيز از من است ، خود مختارم . تو سر بر سنگ مىزنى كه امر و نهى به من مىكنى . قرا خان در غضب شده ، چوبى كه در دست داشت ، دو سه تا بر شانهء غلام زد كه آن كلاغ به فرياد آمد و آن دست قرا خان را گرفته بدر برد . القصّه ، آن روز هفده نفر ترك به ممانعت غلام آمده كه آن دست ايشان را بدر برد . چون شب شد ، غلام به خدمت اسكندرآمده ، بنديان را آورد . اسكندر او را تحسين نموده ، تركان را به زندان فرستاد . چون روز ديگر شد ، غلام دست كنيز را گرفته متوجّه اردوى تركان شد . كنيز را آويخته ، شروع به كتك زدن كرد . قيماس خان پسر جمشيد خاورى از طلايه بيرون آمده به
--> ( 1 ) . سيميا : از علوم غريبه .