منوچهر خان حكيم

49

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اى جوانمرد ! به دين و مذهبى كه دارى راست بگو در اصل و نژاد به كه مىرسانى ؟ كه چندسال است راهزنى مىكنم ، اين شجاعت كه از تو ديده‌ام از هيچ دلاورى نديده‌ام . يقين مىدانم كه تو سوداگر نيستى ! محمد شيرزاد گفت كه : من سپهسالارزادهء اسكندرم و مرا محمد شيرزاد مىگويند . فيروز حرامزاده گفت : يافتم آن را كه مىجستم . بدان اى جوان ! كه من مدّتى است حضرت عيسى را در خواب ديده‌ام و به دست او مسلمان شده‌ام و در اين مدت به جهت اين راهزنى مىكردم كه مال كافران بر مسلمانان حلال است . نهايت منتظر بودم كه به ملازمت سالارى مشرّف شوم كه خداپرست بوده باشد و در راه او خون خود بريزم . منّت خداى را كه به خدمت چون تو سالارزاده‌اى مشرّف گرديده‌ام . غرض بيا كه تو را به دشت يلداق برم و برادرم با لشكر يلداق زمين قريب به دوازده‌هزار كس مىشود . همه در عقب تو درآييم و تاخت به خاور بريم و خاور را مسخّر كنيم و از براى حضرت اسكندر كارى از پيش برداريم ، و چه لازم است كه مسلمانى را به دست مثل جمشيد كافرى بدهى و فردا در روز قيامت در نزد عيسى ( ع ) شرمنده باشى ؟ محمد ساده‌لوح فريب آن حرامزاده را خورده ، هرچند اهل قافله گفتند كه مىترسيم بلايى بر سر تو آورد قبول نكرده ، دست و گردن آن ناپاك را گشوده ، آن ملعون از ترس ايمان آورده ، متوجّه يلداق شدند . محمّد ، سوداگران را گفت : شما به خاور رويد كه من به يلداق سرى كشيده به خاور مىآيم ؛ امّا اين احوالات را در آنجا مذكور مكنيد . پس بهرام متوجّه خاور شد . محمّد و فيروز ، روانهء يلداق شدند . چون دو سه منزل ديگر مانده بود كه به شهر يلداق برسند ، فيروز حرامزاده به اهل خدمت گفت كه : امشب از مى و مزه هرچه در مجلس آوريد ، همه را به داروى بيهوشى آغشته نماييد . چون شب شد ، اهل خدمت فاعل الامر شدند « 1 » ، كه محمد از آن مى و مزه خورده در خود اثر بيهوشى ديد . فيروز در برابر ايستاده بود . محمد گفت : اى پهلوان ! پيش‌تر بيا كه با تو مشورتى دارم . فيروز حرامزاده دور تر رفت و گفت : مشورت در آن باشد كه چهارده مثقال داروى مرا

--> ( 1 ) . فاعل الامر شدن : اجراى دستور كردن .