منوچهر خان حكيم
46
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت به زين و گهى زين به پشت « 1 » القصّه ، محمد شيرزاد زين به دوش گرفته مىرفت تا به صحرايى رسيد خوش و خرّم و آبهاى روان به روى سبزه غلطان و كاروان بسيار در آن صحراى دلكش فرود آمدند و ديگها بر يمين و يسار اوجاقها نهادهاند و طعامها مهيّا نمودهاند . محمد شيرزاد از يكى پرسيد كه : قافله باشى « 2 » شما كيست ؟ گفتند خواجهاى است كه او را خواجه بهرام مىنامند . محمد نزديك او رفت ، با او تواضع نمود . پس محمّد احوال پرسيد . خواجه گفت : ما مردم يمن مىباشيم ، بار بسته به بلخ مىرفتيم كه در اثناى راه شنيديم كه اسكندر در بلخ آمده ، شورش است و از شكستن پل عقيق ، هفده منزل از بيراه آمدهايم . اكنون ارادهء خاور داريم كه متاع خود را فروخته برگرديم ، و هرگاه در بلخ شورش فرو نشسته باشد به بلخ رويم و الّا از همان راه يمن رويم . و خواجه از محمد پرسيد كه : تو كيستى و آنجا چگونه افتادى ؟ محمد گفت كه : من سوداگرى بودم پرسامان و در كنار دريا دزدان به من برخوردند و مال مرا بردند ، و ملازمان من بعضى گريخته و بعضى را هلاك كردند و مركب من وحشى بود ، رم كرده خود را به دريا انداخت ، و دو شبانه روز تقلّا زده و آخر از گرسنگى هلاك شد . لاشهء مركب در گل نشست ، من از آن بيرون آمدم و زين از پشت مركب برداشته به دوش بستهام و حال من اين است . امّا به دل گفت : حالا روز پياده رفتن مصلحت نيست و صلاح از آن است كه من اين زين را فروخته و با خواجه بهرام به خاور روم و در آنجا از قيمت اين زين مركبى پيدا نموده و به خدمت اسكندر روم . پس به خواجه بهرام گفت : اى خواجه ! من نيز مىخواهم به اتفاق شما به خاور بيايم ، آيا مىشود كه من اين زين را به شما دهم و شما مركبى از جهت سوارى به من دهيد كه تا به خاور رويم و از آنجا اگر مىخواهيد زين را برداشته باقى قيمت او را به بنده دهيد و الّا من زين را فروخته قيمت مركب تو را خواهم داد . خواجه گفت : چه مضايقه دارم كه مرا فرزندى نيست و تو به جاى فرزند من باش . پس خواجه مركبى از جهت محمد تعيين نمود و به او داد و قافله از آنجا كوچ كرده ، متوجّه خاور شدند .
--> ( 1 ) . ظاهرا : گهى پشت بر زين ، گهى زين به پشت . ( 2 ) . قافله باشى : رئيس قافله .