منوچهر خان حكيم
40
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
ايستاده به او باد مىزند ، كه در اين اثنا چشم غلام به تمخال خان افتاد . فرياد برآورد كه اى مردم اسكندر ! بانوى ما را بدين روز نشانيدهايد ، هنوز پا از سر ما برنمىداريد . تمخال نهيب داده كه اى حرامزادهء بداصل ! جوانى را از پا درآوردى كه اگر هفتاد پشت شما را از قبر بيرون آورده با سرگين سگ آتش زنيم ، تلافى خون او نمىشود . آنگه دست به خنجر زده ، رو به غلام آورد . چون از پيش كنيز گذاره شد ، كنيز او را بغل زده روانهء باغ شد و بعد از لمحهاى كنيز بازگرديد و اثرى از تمخال خان معلوم نشد . نسيم پا در عقب نهاده بيرون آمد و حالات را به اسكندر رسانيد . اسكندر با سالاران داخل باغ شدند . عبد الحميد روى به غلام نهاده چون از پيش كنيز گذاره شد ، كنيز رفت كه او را بغل زند ، اسكندر تيرى به جانب او گشاده داد كه بر پشت كنيز خورده از سينهاش بدر رفت و به جهنم و اصل شد ، گردى به ظهور رسيد . چون گرد فرو نشست ، اثرى از آثار باغ و حوض نبود . اما برق بر خاكوخون آغشته بود . اسكندر بر سر او دويد ، دست و گردنش را بسته ، برق شروع در تضرّع كرد و گفت : اى اسكندر ! در وادى من « 1 » مروّت كن چرا كه از من ضرر جانى به تو نرسيده . اسكندر گفت : اى حرامزاده ! ضرر جانى از اين بدتر است كه نقابدار سبزپوش ( 24 ) را سر بريدهايد ؛ كه اگر تمام مردم ختا را قتل نمايم ، تلافى نمىشود و قورچى باشى « 2 » مرا نابود كردهايد . برق [ مغربى ] گفت : اى اسكندر ! تو عهد كن كه مرا نكشى ، من ايشان را به تو رسانم . اسكندر قسم به ارواح بهمن و داراب ياد كرد كه من تو را نكشم كه سالاران مرا به سلامت به من رسانى . امّا از آنجانب ، خبر به شاه تركان رسانيدند كه برق [ مغربى ] را زخم زدهاند و اسكندر و سالاران بر عقب او رفتهاند . والى در غضب شده ، به اتفاق قرا خان سوار شده ، ليث را جلو انداخت و متوجّه غار شدند . همهجا مىرفتند . چون به در غار رسيدند ، از اسب پياده شدند و مركبان را بر در غار بستند . قرا خان گفت : پادشاه تركان را كه شما به دولت در اينجا توقّف نماييد ، بنده به درون غار رفته مددى به برق رسانم . پس قرا خان متوجّه غار شد . وقتى رسيد كه اسكندر سر پالهنگ برق را گرفته ايستاده بود . قرا خان
--> ( 1 ) . در وادى من : از جهت من ، دربارهء من . ( 2 ) . قورچى باشى : رئيس اسلحهخانه .