منوچهر خان حكيم
23
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
ميناى مى را آورده ، گردن مينا گرفته ساقى شد . ليث به زبان حال مىگفت : اگر ليلى تويى مجنون توان بودن * اگر ساقى تويى مى مىتوان خوردن پس ، آتشافروز هر جامى كه به ليث مىداد ، به چابكى مشتى داروى بيهوشى در آن مىريخت كه چنان محو جمال آتشافروز ، ليث شده بود كه اگر ريزهء الماس در پياله مىريخت ، او فى الحال گرفته مىنوشيد . چون جام چند در ميان ايشان ردّ و بدل شد ، ليث در خود اثر بيهوشى ديد . گفت : اى نازنين ! مگر با من دل يكى نيستى كه دارو در كار من كردى ، باوجود كه با دوستان دشمنى ؟ قاعدهء خوبان اين است ؟ كه آتشافروز دور تر رفت و گفت : اى حرامزاده ! پدر مرا به پاى دار مىبرى بكشى و بعد از آن لاف دوستى مىزنى ؟ بدان كه من پسر نسيم ، آتشافروزم كه در ميدان بلخ آمده ، كمندى كه به زير بغل پدرم بسته بود بريدم و بدر رفتم ؛ و بار ديگر در چارسو آمدم و چند نفر از عياران ترا به قتل رسانيدم . و الحال بدين نوع ترا فريب دادهام كه لحظهاى سر تو را بريده ، كار خود تمام خواهم كرد . ليث چون اين بشنيد دست به خنجر زده ، سر در دنبال آتشافروز نهاد . مهترزاده از نزد او گريزان شد . ليث قدرى كه بر عقب او دويد ، دارو كار خود را كرده ، بر زمين نقش بست و آتشافروز بر سرش دويده ، دست و گردنش را بسته و اسباب عيارى او را برداشته و در خانهء پيرزن به زير زمين رافع « 1 » بود ، ليث را در همانجا پنهان كرده و چهار ميخ كشيده فى الحال نامهاى نوشت به اين مضمون كه : اى جانشين من ! بدان و آگاه باش كه حاملى وارد مىگردد ، او را بهرام نام است و قديمى در خانهء سبكتكين آشناست و بدين چند يوم ارادهء سفر كرده است و در سر چارسو به آن محبوبه كه ديده بوديد در بزم مشغولم و در وقت راه به مهتر برخورد شدم و محبوبهء من التماس مىنمايد كه ارسطو با عيّار اسكندر ، كه مهتر نسيم است در حضور من شكنجه نماييد تا ببينم . چون خاطر محبوبه عزيز است و ملازم بهرام محلّ اعتبار است ، ايشان را به مهتر بهرام سپرده ، به نزد من بفرست . و مهر از گردن ليث واكرده ، رقعه را مهر كرده در بغل نهاد و خود را به صورت پيادههاى ترك آراسته گلبانگ بر قدم زده متوجّه چارسو شد و آن نامه را به
--> ( 1 ) . رافع : طاقچهء بلند .