منوچهر خان حكيم
21
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
هم از بادهء ناب گرم شده ، و همه سر را به جاى پا نهاده ، و دود مشعل دارو در او نيز كار كرده بود . هندان همدانى دستى بر مشعل گذاشته ، مشعل را خاموش كرد و دود بيهوشى در چارسو افتاد و از نگهبانان نفرى نمانده ، همه بيهوش شدند . پس برق فرنگى چند نفر را ، و آتشافروز چند نفر را شروع در كشتن كردند ، و از خون سالاران ترك ، جوى ( 12 ) خون روان شد ، كه آتشافروز خود را بر قفس رسانيد و شروع در پايين آوردن قفس كرد كه در آن اثنا از برابر كوچه روشنى مشعل نمايان شد ، كه ليث در رسيد با سى نفر از عيّار [ ان ] . ديد كه در سر چارسو چراغها خاموش است و از عيّاران صدايى نمىآيد . شخصى را ديدند كه قفس ارسطو را پايين مىآورد . ليث دست به خنجر زده نهيب به عيّاران داد كه : مگذاريد اين ناعيّار بدر رود ، كه آتشافروز و برق فرنگى به طرفى گريختند . پس ليث قفس را برداشته به جاى او آويخت و خود بر پايهء صندلى قرار گرفت . اما آتشافروز در گوشهاى قرار گرفت تا روز شد . خود را بر خانهء پير زالى رسانيد ، كه چرخى در پيش گذاشته و خانه را جاروب مىكند . آتشافروز پيش رفت و يك مشت زر سفيد در دامن پيرزن ريخت و گفت اى مادر ! مرد غريبم و در اين شهر آشنايى ندارم . چه مىشود كه چند روزى كه در شهرم مرا در خانهء خود جا دهى ؟ پيرزن كه در تمام عمر خود دويست دينار را نديده بود ، الحال يك دامن زر سفيد را كه ديد ، چون پروانه به دور او گرديدن گرفت و گفت : اى فرزند ! خوش آمدى ، و آتشافروز در خانهء پيرزن قرار گرفت و قدرى ديگر زر به وى داد . پيرزن به بازار رفت و از براى او خوردنى ترتيب داد . چون شب به سر دست درآمد ، آتشافروز گفت : اى مادر ! ليث عيّار از چه فن محظوظ است ؟ پيرزن گفت از زنان محبوب ، بسيار حظ دارد . گفت : اگر توانى دستى لباس زنانه از براى من پيدا كن . پيرزن گفت : بقچهء لباس دخترم حاضر است و آن نامراد دو سه روز است مرده است . پيرزن بقچه را حاضر كرد . پس آتشافروز خود را به صورت زنان آراست و زلفهاى عملى « 1 » بر دور سر آويخته و چنان آراسته شد كه به از آن محبوبه متصوّر نبود ، و چادرى در سر كشيد و چادر شبى به پيرزن داده ، به همراه او روان شد .
--> ( 1 ) . عملى : ساختگى .