منوچهر خان حكيم

314

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اما چون ديو رسيد ، دلاورى را ديد كه بر در زندان ايستاده است ، هى بر او زد كه : اى خيره‌سر بخت برگرديده ! به تو چه نسبت كه به مقام من آيى ؟ و حمله بر بانو كرد . هردو باهم دست در گريبان شدند كه در آن اثنا پيادهء شير نر از عقب نعره‌اى زد كه : اى مادر به خطا ! مرد ميدانت منم . غياثان برگرديد كه ببيند كيست كه آن نرّه شير ، تيغ صلصال خان را چنان بر كمرش زد كه او را به مانند خيار سالخورده قلم كرد و به جهنّم فرستاد . بعد از آن گفت : اى بانو ! تو در اينجا توقف كن ، بنده مددى بياورم . پس پياده خود را به خدمت پادشاه هفت كشور رسانيد و حالات را عرض كرد . اسكندر شاد و خرّم شده ، از شادى فرمود تا نقّاره خانه را به نوازش درآوردند و طبل بشارت فرو كوفتند ، در دم با سالاران متوجّه به جانب مقام هراس شدند . چون رسيدند ، شاه گردون مقدار قدم پيش‌نهاده آن سنگ را برداشت و بر يك جانب انداخت و قدم به درون نهاده فرهنگ را ديد كه به چهار ميخ كشيده بود و سنگ بزرگى را بر روى شكم او گذاشته . گيسيا از مشاهدهء آن گريهء بسيارى كرد و پيش رفته آن سنگ را برداشته و برادر خود را از بند خلاص كرد و روى به جانب اردو نهادند . راوى گويد چون خبر كشتن غياثان به جهان شاه رسيد ، صلاح در اطاعت ديده ، پس با بزرگان خود و اكابران « 1 » شمشير به گردن انداخته متوجّه درگاه عرش اشتباه ( 204 ) شدند و سر اطاعت بر آستان آن شهريار نهاد و پيش رفته پاى آن شهريار را بوسيده و زبان به معذرت گشوده و گفت كه : اى شهريار ! بىادبىهايى كه از اين بندهء حقير به ملازمان عالى واقع شد ، همه از ترس غياثان حرامزاده بود ، الحال كه اقبال عالى مدد كرده آن ظالم كشته شد ، ما همه غلامان اين درگاهيم . پس كلمهء طيبه گفته ، از روى صدق و الاخلاص مسلمان شد . پادشاه كشورستان اشاره كرد تا تاج و چهارقب « 2 » آورده و جهان شاه را مخلّع كردند . پس جهان شاه سكّه و خطبهء آن ولايت را امر كرد كه به نام اسكندر زدند . بعد از آن چهان شاه التماس نموده كه شهريار گردون مقدار قدم بر ديدهء بنده نهاده و مرا سرافراز نمايد . اسكندر قبول نموده پادشاهان و سالاران به خانهء جهان شاه فرود

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . چهارقب : قپّه .