منوچهر خان حكيم

312

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

[ آزاد شدن سالاران اسكندر به دست او ] اسكندر از شوق ديده باز كرد و سر از جاى برداشت و مشت خود را باز كرد ، دانهء لعلى را ديد كه به وزن بيست مثقال بود ، در غايت رخشندگى و آبدارى . پس خداى را شكر كرده ، از آن مكان شريف بيرون آمده ، سوار شد و مهتر نسيم در جلو او افتاده مىرفت تا آنكه گذارش در دامنهء كوهى افتاد ، كه آنجا مقام هراس بود . نسيم را گفت : چون بدين‌جا آمديم ، بر اين كوه بالا مىرويم شايد كه نوعى شود كه سالاران خود را از بند اين ديو خلاص كنيم . مجمل كلام كه شاه هفت كشور به بالا رفته غياثان را ديد كه بر بالاى تخته سنگى خوابيده و نفير خوابش بلند شده . اسكندر گفت : آيا زندان اين ديو در كجا باشد ؟ نسيم به هر طرف جويا شده تا غارى را يافت و خبر به آن شهريار داد . اسكندر متوجّه آن غار شد . چون رسيد ، تخته سنگى را ديد كه بر در آن زندان انداخته بودند . قدم پيش‌نهاده ، بغل گشود و آن سنگ را از در زندان برداشته بر يك جانب انداخته ، به درون رفت . فرهنگ را با سالاران در زير بند گران ديد و هركه در آن زندان بود ، همه را خلاص كرده ، بيرون آمده متوجّه به جانب اردوى همايون شدند . اما غياثان از غايت درد دست بيدار شد و چون صبح دميده بود از جا جسته ، ديد كه در زندان او باز است . دانست كه بيگانه‌اى به منزل او آمده است . چون به درون زندان رفت ، ديد كه كسى نيست . آه از نهادش برآمده بيرون آمد ، بر هرسو نظر كرد ديد كه ايشان از فراز آن كوه به زير آمده‌اند . امّا از بس‌كه غياثان كتك بر فرهنگ زده بود كه پياده نمىتوانست رفت ؛ لاجرم اسكندر او را سوار كرده و خود با ياران پياده مىرفت كه غياثان حرامزاده از فراز كوه رسيده ديد كه ايشان هنوز از بالا تمام به پايين نرفته‌اند . چون فرهنگ سوار بود ، او را از سايرين بلندتر ديد ؛ سرازير شده دست در گريبان فرهنگ انداخته ، او را در ربود و نعره‌اى از جگر بركشيد كه : اى آدميزادان خيره‌سر ! شما از كجا آمديد كه من خبردار نبوده ، در زندان را گشوده‌ايد و بنديان مرا بيرون آورديد ؟ ! مىدانم بر سر شما چه بايد آورد . اين را گفته بدر رفت . اسكندر با سالاران از وادى فرهنگ آزرده شدند .