منوچهر خان حكيم
308
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
دستش را خواهم گشود ، و به نزد ديوش خواهم برد و خواهم گفت : كه اين جوان از دين و مذهب اسكندر برگشته است و به قيس و ناقيس ايمان آورده ، پس او را پابوس خواهم فرمود و در نزد ديوش مىگذارم و باز به ميدان آمده مبارز مىطلبم به اين نوع ، آنكه هفت هشت نفر از سالاران نامى را به اين بهانه به نزد ديو خواهم برد . بعد از آن مكرى كرده ، تيغها را كشيده دور او را بگيريم و او را در ميان گرفته شايد به كرم خدا او را كارسازى كنيم ؛ بدين نوع او را علاج كرده از پيش برداريم . اسكندر بر او آفرين كرده ، با مهتر نسيم بازگشته متوجّه اردو شدند . آن روز ديگر جنگ نشد . روز ديگر كه آفتاب عالمتاب از زرّين فلك دوّار سر زد و عالم را از نور خود منوّر گردانيد ، از طرفين سپاه صفها بسته شد . همان غياثان حرامزاده از روى هوا رسيده ، نعرهاى كشيد و گفت : اى اسكندر ! سالارى كه از او كارى آيد ، به ميدان من فرست تا با او سراپاى ميدان بگرديم ، كه ديدند از يك طرف آن دشت گرد شد و پيادهاى چنان كه وصفش مذكور شد ، رسيد و چوبدستى در دوش و در ميدان به نزديك غياثان رفته ، دعا و ثنا گفت و پاى او را بوسيد . ديو متعجّب شد و گفت : اى آدميزاد دلاور ! تو كيستى و سبب دوستى و يارى تو با من چيست ؟ پياده گفت : اى پهلوان عالم ! بدان و آگاه باش كه من امشب در عالم خواب قيس و ناقيس را ديدم ، به من گفت كه : چند در اين بيشه به سر مىبرى ؟ فردا برو به خدمت پهلوان عالم غياثان و پاى او را ببوس و در خدمت او باش كه جميع مرادات از ملازمت او حاصل است ، بنده بنابراين برخاسته در خدمت شما آمدم . غياثان بر او آفرين كرد . پس آن جوان پياده گفت : اى پهلوان ! شما مدّتى است كه در حبس بوديد ، اكنون چند روز است كه ميداندارى مىكنيد ، پس امروز شما به سلامت در يك جانب باشيد كه بنده به ميدان مىروم ( 200 ) ببين كه به توفيق لات و عزّى چگونه حلقهاى در گوش اين مردم مىكشم و دولت اسكندر را سرنگون خواهم كرد . غياثان او را دعا كرده ، پس آن جوانمرد در عرصهء ميدان آمده نعرهاى از جگر بركشيد و از اسكندر مبارز طلبيد . تمخال خان به ميدان آمده در برابر آن جوان آمد . او گفت : اى