منوچهر خان حكيم

306

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

[ داستان اسكندر و تدبير پيادهء ديوانه ] اما چون شب به سر دست درآمد ، اسكندر گفت : دلاورى مىخواهم كه امشب ( 198 ) طلايهء لشكر را نگاه دارد كه مبادا اين ديو ناپاك فرصت يافته ، در شب به اردوى ما آمده دستبردى نمايد . گيسيا بانو در برابر شهريار گردون مقدار سر فرود آورد و گفت : اگر امر عالى باشد ، بنده اين خدمت را به تقديم مىرسانم . شاه هفت كشور او را تحسين كرد و گفت : اى بانو ! واقف باش و از يمين و يسار لشكر غافل مشو كه امشب من هم به طلايه خواهم آمد . پس گيسيا بانو سلاح پوشيده متوجّه طلايه شد . چون دانگى از شب گذشت ، اسكندر اشاره نمود تا نسيم مركب آن شهريار را به زير زين درآورده بر در بارگاه حاضر ساخت . شاه جهان بيرون آمده ، سوار شده متوجّه طلايه و نسيم در جلو او روان شد . چون زمانى شد ، از دور شعلهء آتش را به نظر درآورد و به جانب آن آتش روانه شد . چون رسيد ، ديد كه آتش بسيار سوخته بر بالاى هم ريخته و استخوان بسيار ريخته بود ، امّا كسى پيدا نبود . اسكندر حيران شده گفت : اى نسيم ! اين آتش خودبه‌خود نمىسوخت ، البته شخصى اين را برافروخته است ، الحال خود كسى پيدا نيست . مهتر دوران گفت : اى شهريار ! معلوم است كه افروزندهء اين آتش به طرفى رفته است ، لحظه‌اى توقف كنيم تا ببينيم چه رخ مىنمايد ؟ پس در آن مقام ماندند تا صبح شد كه ناگاه ديوانه‌اى را ديدند كه از يك طرف در رسيد كه آثار شجاعت و پهلوانى از بشرهء او معلوم بود . امّا كه تنبانى از پوست پلنگ در پا و خفتانى از [ پوست ] ببر در بر كرده و كلاهى از پوست بز بر سر گذاشته و گورى « 1 » را شكار كرده ، دست و پاى او را بسته ، بر سر چوب گران كرده و بر گردن گرفته مىآيد . امّا چون رسيد ، سوار و پياده‌اى را ديد كه در منزل او ايستاده‌اند . بانگ بر ايشان زد كه : اى سوار ! تو كيستى و در اين مقام چه مىكنى ؟ مگر از جان خود سير شده‌اى ؟ شيرانه گذر كرده‌اى از بيشهء شيران * آغشته به خونند درين بيشه دليران شهريار بانگ بر او زد كه : اى ديوانهء مجهول ! تو كيستى ؟ مگر اين ويرانه در قرق تو

--> ( 1 ) . گور : گورخر .