منوچهر خان حكيم
305
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اين را گفته بدر رفت . اسكندر با سالاران ، حيران قوّت آن عفريت شدند كه بهزاد را با مركب برداشت و بر روى فلك بلند شد و برفت ، و از براى بهزاد بسيار آزرده شدند . چون آن شب گذشت ، روز ديگر كه آفتاب سر زد ، باز از طرفين صف راست كردند ، باز از روى هوا آن مادر به خطا رسيد و در يك طرف ميدان فرود آمده نعرهاى از جگر بركشيد و مبارز طلبيد . از صف سپاه منصور ، شهزاده سعدان ديوزاده به ميدان غياثان رفته بعد از اندك تلاشى ، ديو ، شهزاده سعدان را از ميان زين درربوده ، در زير بغل گرفت و مركبش را نيز برداشته ، تنورهزنان در روى هوا بلند شده بدر رفت . از مشاهدهء آن حال ، آه از نهاد اسكندر برآمد . اما بعد از لحظهاى ديدند كه باز غياثان در رسيد و نعرهاى كشيد كه : اى اسكندر ! اگر دلاورى داشته باشى كه از دست او كارى برآيد به ميدان من فرست كه دو سه حمله با من تواند كرد ؛ چرا كه اينقدر قابل نيستى كه از جهت تو چند روز سرگردان باشم . مىخواهم كه به زودى زود دولت تو را برهم زنم و چند روزى در تختگاه هراس به رفاهيّت روزگار بگذرانم . چون آن كافر ، اين مزخرفات بر قالب زد ، شهزاده فريدون در برابر پدر بزرگوار سر فرود آورده گفت : از پدر عالى مقدار خود رخصت مىخواهم كه به ميدان رفته او را ادبى كنم . اسكندر گفت : اى جان فرزند ! اين ديو بد نژادى را كه من مىبينم مادر به خطايى هست كه او را تو نتوانى گرفت ، بر جاى خود بنشين و مكث كن تا ديگرى به ميدان او رود . شهزاده گفت كه : شهريارا ! كشته شدن در نزد من بهتر از آن است كه زنده باشم و از [ اين ] حرامزاده اين نوع سخنان بشنوم . القصّه ، شهزاده فريدون مركب را از جاى برانگيخت و به ميدان رفت و سر راه بر ديو گرفت و با يكديگر به تلاش مشغول شدند . بعد از لحظهاى غياثان حرامزاده شهزاده را نيز در ربوده ، تنورهزنان بر فلك بلند شد كه از مشاهدهء آن حال آه از نهاد اسكندر برآمده ، روز روشن به نظرش تيرهوتار شد . حاصل كلام آنكه در مدت يك هفته غياثان بيست و هفت سالار نامى اسكندر را گرفته ، بدر برد . اسكندر گفت : ديگر سالار در اردوى من نماند ، حال ميدان قرق است . ديگر كسى به ميدان او نرود تا ببينيم كه خداى تعالى چه مىكند .