منوچهر خان حكيم

304

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

ايشان آب شود . از آن طرف پنج نفر آدم را با شراب مذكور در نزد غياث ديو فرستادند و پيغام نمودند كه : اسكندر طبل جنگ فرمود نواختند ، امر شما چيست ؟ چون قاصد به نزد ديو آمد و حالات را عرض كرد ، غياثان به درون زندان رفته بند از جهان شاه برداشت و گفت : تو برو ضبط و نسق « 1 » سپاه كن و از شهر بيرون آمده در برابر اسكندر صف راست كن و فارغ باش كه به دولت لات و عزّى ببين كه من به چه سان دولت اسكندر را سرنگون خواهم كرد . جهان شاه از اين مقدّمه بسيار شاد و خرّم شده متوجّه شهر سرانديب شد . چون به شهر درآمد ، مردم از ديدن او به غايت خرّم شدند و شادىها كردند . پس جهان شاه اشاره كرد تا لشكر او تمام جمع شدند ، به فرمان ديو لعين از شهر بيرون آمده و در برابر لشكر اسكندر قرار گرفتند . چون هردو سپاه در برابر هم صف آراستند به يك بار از روى هوا لكّهء ابرى نمودار شد و بعد از آن غياثان ديو در يك جانب آن ميدان بر زمين آمد و نعره‌اى از جگر كشيد و گفت كه : هان اى اسكندر ! مرا غياثان‌ديو مىگويند كه مانند سليمان پادشاهى از من واهمه داشت و حذر مىكرد ، تو خود را در چه شمارى و چه از دست تو برمىآيد ؟ به‌هرحال دلاورى به ميدان فرست تا با او سراپاى ميدان بگرديم . از صف سپاه منصور ، بهزاد ديوزاده در برابر اسكندر سر فرود آورد كه اجازت ميدان بگيرد . اسكندر گفت : اى بهزاد ! خبردار خود باش كه به ميدان طرفه جانورى مىروى . بهزاد گفت كه : اگر همت شهريار گردون مقدار ، قرين حال اين بنده باشد به آسانى حلقه‌اى در گوش او كشم . القصّه ، كه بهزاد به ميدان درآمده سر راه ( 197 ) بر غياثان گرفتند و نيزه را حوالهء سينهء آن سگ نابكار كرد . غياثان دست دراز كرده گلوگاه نيزهء بهزاد را گرفت و فرو كشيده ، از دست او بيرون آورده بر يك جانب انداخت و پيش‌آمده كمرگاه بهزاد را گرفته در ربوده در زير بغل گرفته ، مركبش را نيز در ربوده ، نعره‌اى كشيد كه : اى اسكندر ! مدّت‌هاست كه من در حبس بودم و حرب نكردم ، امروز كباب خود را به هم رسانيدم ديگر دماغ جنگ ندارم ؛ اكنون مىروم بعد از اين روزى دو نوبت به خدمت خواهم آمد و

--> ( 1 ) . اصل : نسخ .