منوچهر خان حكيم
301
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
جمعى بر دور او ايستاده بودند . چون نسيم را برابر او بردند شروع به گريه كرد كه اى مرد دولتمند ! مىتوان فهميد كه تو سرخيل اين جماعتى ، از ملازمان خود بپرس كه بنده الحال قدم در اين شهر گذاشتم هنوز آب از اين شهر نخوردهام ؛ گناه من چيست كه مرا مانند دزد دست و گردن بستهاند ؟ گفت كه : اى اجل برگرديده ! بدان و آگاه باش كه در حوالى شهر ما ديوى به هم رسيده است كه هرروز سه كس از جهت آذوقهء او مىخواهيم ، از براى آن است كه هر غريبى را كه مىبينيم او را گرفته غنيمت مىدانيم كه او را بلاگردان خود كنيم و از براى ديو ناپاك مىفرستيم . بابا نسيم گفت : همانا شما پنداريد كه من ديگر در اين شهر نيامدهام ، بنده را آزاد كنيد . آن شبگرد بدطينت گفت : بلى من تو را آزاد كنم كه به روى و سوداگران اطراف را خبر دهى كه در شهر سرانديب هر غريبى را ببينند مىگيرند و از براى طعمهء ديو مىفرستند تا پاى ديو از اين ديار كوتاه شود و از دست ديو كار بر ما تنگ شود ؟ ! اين سخن محال است كه از التماس خلاص شوى ، و نهيب داد تا پى گردنى به نسيم زده او را به زندان بردند . چون نسيم نظر كرد ، هفتاد هشتاد مرد را ديد كه از سوداگران و مساوى صد تن ديگر ديد از مردمان ديگر كه در آن زندان بودند كه هرروز سه نفر از آن بنديان را از براى ديو مىفرستادند . بابا نسيم از ايشان احوال پرسيد ، هريك حال خود را شرح دادند و به زارىزار گريستند . مهتر دوران گفت : اى ياران ! يك نفر مىتواند كه دست مرا بگشايد تا من به توفيق خدا شما را خلاص كنم ؛ كه خدا روا ندارد كه جمعى از بندگان او كه اكثر مسلمان باشند طعمهء ديو شوند . آن جماعت گفتند كه : ما دست تو را مىتوانيم گشود ، امّا از آن مىترسيم كه تو دست ما را بگشايى و ما را بيرون نتوانى برد . نسيم گفت : دغدغه به خاطر خود مرسانيد كه به توفيق خدا چنان شما را بيرون برم كه آفرين نماييد . يكى پيش رفته به دندان كمندى كه بر دست مهتر دوران بسته بودند گشود و نسيم نيز ايشان را همه خلاص كرده و چندان صبر كردند كه نيمشب شد . بعد از آن گفت كه : الحال شما ( 195 ) از پى سر من بياييد تا من شما را از اين شهر بيرون برم . در دم در زندان را علاج كرده آن جماعت را بيرون آورد .