منوچهر خان حكيم
298
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
القصّه ، آن سه تخت مرصّع را با سه پريزاد نشسته جنّيان را فرمود تا آن سه تخت را برداشته متوجّه سرانديب شدند تا به داستان او برسيم . رفتن اسكندر به طرف سرانديب و به گنج رسيدن نسيم اما گفتيم كه شاه هفت كشور ، حضرت اسكندر ، متوجّه ملك سرانديب شده بود ، همهجا قطع منازل مىكرد تا آنكه صد فرسخ راه را طى نمودند در منزلى فرود آمدند كه صداى رود عظيمى مسموع مىشد . اسكندر مهتر دوران ، نسيم را طلبيده گفت : اى سرهنگ نامدار ! صداى آبى به گوش من مىآيد ، اطراف و جوانب را سيرى بكن ببين كه با آبدانى نزديك شديم ؟ سرهنگ دوران سر فرود آورده گلبانگ بر قدم زده ، نشيب و فراز طى مىكرد تا به كنار رود عظيمى رسيد كه آبى داشت در غايت صافى و خوشگوارى . نسيم در كنار رود سير مىكرد و مىرفت تا آنكه به موضعى رسيد ، كوهى را ديد كه به طريق صفّهاى جوف او را خالى كرده بودند و از ميان سقف آن صفّه سوراخى واقع بود ، چنانكه آدمى در آنجا بدر توانستى رفت . زنجير زرى را از آن سوراخ آويخته بودند و پوستهاى باصفايى گسترده بودند . جوكيى كمند وحدتى بر زانو انداخته ، فراز پوستى برآمده نشسته بود . مهتر دوران در برابر آن جوكى « 1 » آمده پاى خود را جفت كرده ، بر او سلام كرد و حبّ نباتى بر كف گرفت و برگذار كرد « 2 » آن جوكى بابا نسيم را به گوشهء چشم تواضع كرد . به خاطرش رسيد كه مگر سرهنگ را از برگزار كردن آن حبّ نبات مطلبى است ؟ سر برآورد و گفت كه : اى مرد دردمند ! چه مطلب دارى ؟ بگو ، كه اگر آنكه از دست ما برمىآيد ، برآوريم . نسيم گفت كه : غرض بنده طمع نيست ، مىخواهم بدانم كه اين چه مقام است كه تو در اين مقام نشستهاى و اين سرزمين نسبت به كدام ( 193 ) مرزوبوم دارد . آن جوكى گفت : بدان كه اين سرزمين ابتداى ملك سرانديب است . نسيم گفت : اين مقام چه صفت [ است ] كه زنجير زر آويختهاند ؟ جوكى گفت : بدان و آگاه باش كه بر بالاى اين صفّه ، تربت پدر عالميان ، آدم صفى
--> ( 1 ) . جوكى : مرتاض هندى . ( 2 ) . برگذار كردن : تعارف كردن .