منوچهر خان حكيم
295
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
قضيّهاى پيشآمد و من از فراق او سر در عالم نهاده بعد از حركت بسيار در عالم ، گذارم بدين مكان افتاد و من نيز حيرانم . آن جادو گفت كه : نصيب و قسمت تو را در اين ديار انداخت ، مدتى كه حيات داشته باشى پادشاهى بكنى ؛ اى جوان ! اگر تو با من راست شوى و دست در گردن من كنى من تو را پادشاه تمام قاف سازم . امير خان يافت كه چه خبر است ، سر در پيش انداخت . جادو رفت بعد از زمانى آمد ، كدويى [ شراب ] و كباب آورده در پيش امير خان گذاشت و گفت : بخور و غم مدار . امير خان گفت : من انديشه دارم كه شراب بخورم و قطران بيايد و مرا دماغدار بيند ، زنده نخواهد گذاشت . جادو گفت : مترس كه نخواهم گذاشت كه از او آزارى به تو رسد . امير خان شروع در خوردن شراب كرد . چون زمانى شد ، خبرآوردند كه قطران آمد . آن جادو رفت با او شراب بسيار خوردند و به خواب رفتند تا آنكه آفتاب سر زد . جادو از جهت بهانهاى از او گوشت گوزن طلبيد . او بدر رفت ، آن سگ باز به نزديك امير خان آمد و چون زمانى گذشت ، از امير خان وصال طلبيد . امير خان گفت : اى بانو ! از آن انديشه دارم كه قطران برسد و بر مقدّمات آگاه شود من و تو را آزارى رساند . جادو گفت : اى جوان ! او را چه حدّ آن است كه با من بدى تواند كرد ! پادشاه جنّيان كه او را عبد الجبّار مىگويند ، چند نوبت با لشكر بسيار بدين مكان آمد و بر من دست نيافت ؛ از براى آنكه نه حربه به بدن من كار مىكند و نه كسى مرا مىتواند گرفت . امير خان گفت : چرا ؟ جادو گفت كه چنين است كه تو را مىگويم . امير خان گفت : من باور ندارم كه تن و بدن بدين نازكى و خوبى را حربه كارگر نباشد ، يعنى چه ؟ جادو گفت : اگر باور ندارى ، من از براى تو سلاح بياورم ، تو بردار بر هر جاى من كه خواهى بزن تا تو را معلوم شود كه اين راست است يا دروغ . امير خان گفت : البته وجهى خواهد داشت ؟ جادو گفت : وجهش اين است كه مادرم طلسمى بر بدن من بسته است كه به سلاح مرا نتوان كشت . القصّه ، امير خان شراب بسيار به خورد جادو داد و چون بسيار مست شد ، باز امير خان تكرار اين سخن كرد كه : اى ملكه ! آيا راست مىگويى كه سلاح بر بدن من كارگر نيست ، يا آنكه مرا فريب مىدهى ؟ جادو قسم ياد كرد كه خلاف اين نيست . امّا امير خان از براى