منوچهر خان حكيم
294
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
خداى جهان طلبيد . چون زمانى گذشت ، ديد كه از يك جانب ديوى ظاهر شد به مانند منارى ، و گورى را در زير بغل داشت . چون به نزديك رسيد ، امير خان را ديد بسيار خرّم شد ، دست دراز كرده كمر امير خان را گرفت درربود ، در زير بغل گرفت ؛ بهرام را نيز برداشته روانه شد . بهرام به امير خان گفت كه : اى نامدار ! چرا چنين كردى و تو را « 1 » به او دادى ؟ امير خان گفت كه : با خود فكر كردم كه مبادا در ميان من و او كار به جاى نازكى « 2 » رسد و او خود را به درون اين قلعه اندازد و آخر من بر او دستى نداشته باشم ، پس ما را به درون برده آنگاه ببينيم كه چون خواهد شد . اما چون آن ديو به درون قلعه رفت ، امير خان ايوانى را ديد كه اسباب تمام انداخته بودند و ملعونهاى در آن نشسته بود كه ديده از ديدن آن غبار به هم رسانيد و منگولهها « 3 » در دست و پا و طوق طلا در گردن داشت و موهاى سفيد پيچيده و لبهاى سياه و كبود و كشف « 4 » زنخ او تا بزغ « 5 » دماغ برابرى مىكرد . اما چون چشم آن ماده زنگى بر طاق ابروى امير خان افتاد ، به كرم خدا عاشق و بيقرار شد و آهى از دل كشيد و گفت : اى قطران ! اين آدميزاد را از كجاآوردى كه چهارصد سال است من آدميزاد را در اين ديار نديدم . قطران گفت كه : قيس [ و ] ناقيس از براى ما رسانيدند كه مدتى خواهش گوشت آدميزاد داشتم ( 190 ) امروز در بيرون قلعه ايشان را ديدم ، گرفته آوردم . حال ميل دارم تا غمناك نشدهاند ، ايشان را كباب كنم . آن گنده پير گفت كه : تو دو روز ايشان را نگاهدار تا آنكه از رنج راه فارغ شوند ، بعد از آن خوردن دارند . ديو قبول كرده امير خان و بهرام را در بند كرد . آن جنّى از براى عبد الجبّار خبر برد كه چنين شده است . پادشاه جنّيان آزرده شد ، وزيرش گفت : غم مدار كه آخر او كارش بسازد . القصّه ، چون روز ديگر شد ، قطران ديو از پى شكار رفت . آن ملعونه خود را به نزديك امير خان رسانيد و نشست و بسيار بر او نظر كرد و بعد از آن از او پرسيد كه : اى جوان ! از كجا بدين ديار آمدى ؟ امير خان گفت : از شهر زرّين ، فرزندى داشتم او را
--> ( 1 ) . تو را : خود را . ( 2 ) . نازكى : باريكى . ( 3 ) . اصل : منجلها . ( 4 ) . كشف : سنگ پشت . ( 5 ) . بزغ : قورباغه .