منوچهر خان حكيم

292

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

پس عبد الجبّار اشاره كرد تا جنّيان در آن دشت و بيشه متفرق شده خبرى بگيرند . بعد از رفتن ايشان به امير خان گفت كه : من خود جنّيان را فرستاده‌ام كه خبرى بياورند از فرزند تو ، شما نيز برخيزيد كه من شما را به ملك خود برم و در خانهء من چند روزى باش تا فرزند تو را نيز بيابند و بياورند و او را داماد كنم . بعد از آن هرچه رأى تو باشد عمل كن . پس امير خان را در پهلوى خود بر فراز تخت نشانيده متوجّه قاف شدند . چون پاره‌اى راه رفتند ، ناگاه از دور دو ديو را ديدند كه دو آدميزاد را بر گردن گرفته و در روى هوا تنوره‌زنان مىروند . عبد الجبّار يك نفر جنّى را فرستاد كه معلوم كند ايشان كيستند . چون آن جنّى به نزديك رسيد نعره‌اى كشيد كه : اى ديوان ! به كجا مىرويد و اين آدميزادان كيستند كه بر گردن داريد ؟ محمّد گفت كه : تو كيستى كه بر سر راه ما آمده ، احوال مىپرسى ؟ جنّى گفت : مرا پادشاه جنّيان با امير خان سپهسالار كه او را در مقام حضرت سليمان يافته است و او را برداشته به قلّهء قاف مىبرد ، شما را ديدند ، مرا فرستادند كه احوال معلوم كنم . چون محمد اسم امير خان را شنيد ، بسيار خرّم شده گفت ، فرد شكر خدا كه بار دگر اندرين جهان * افتاد ديده‌ام به رخ باب مهربان و گفت : اى جنّى ! برو امير خان را دعا برسان و مژده ده كه اين فرزندت محمد شيرزاد است . آن جنّى بازگشته به نزد امير خان رفت و او را مژده داد . امير خان شاد و خرّم شده گفت : آنچه از ايزد طلب كردم به توفيق ودود * شد ميسّر اندرين زودى على رغم حسود پس ياران به استقبال محمد روانه شدند و به هم رسيدند . پدر و پسر در روى هوا يكديگر را دريافتند و خوشحال شدند و محمد شيرزاد ، پادشاه جنّ را تواضع كرد ، آنگه روانه به طرف قاف شدند . چون بر در دولتخانهء عبد الجبّار شدند به درون رفتند . پادشاه جنّ ايشان را در جاى مناسب نشانيده و خود كمر خدمت بر ميان بسته ، پدر و پسر و بهرام را چنان خدمتى كرد كه لايق همهء شهرياران بود . چون چند روز گذشت ، امير خان اظهار آن مطلب كرد ، عبد الجبّار قبول ديده قاضى را طلبيد و روح‌افزا بانو را در عقد و